دفتر شعر
۶۸۳ شعر در این دفتر
هله! ای دوست بیا باده بخور، غصه مخورهر که او باده نخوردست از این کوچه بدر
اول ثبوت عرش، پس آنگه جلوس یاراین نکته را بدان و مثل را بیاد دار
ای جان جهان، ساقی جان، رطل گران داراز صومعه جان را بسر دیر مغان آر
بیا، بیا، که غریبیم و عاشقیم و نزاربیا، بیا، که نداریم بی تو صبر و قرار
جام جمست این دل بیچاره، گوش دارتا در کشم بگوش تو این در شاهوار
در داستان عشق تفصی نمود یارتکرار عشق کرد هزاران هزار بار
درد سری میدهد زحمت رنج خمارزهد برون کن ز سر، ساقی جان را در آر
رو خرقه گرو کن، دل و دلدار بدست آرما عاشق یاریم، چه جای سر و دستار؟
ساقیا، مست خرابیم، بما جامی آرپیش ما شیشه می آر ولی عذر میآر
ساقی، بیار باده، که تلخست انتظارچون من خمار می شوم، از بهر من خم آر
ساقی، بیار باده گل رنگ خوشگوارماییم و جام باده و گلبانگ گیر و دار
سینه مجروحست و عقل آشفته، خاطر بی قراردیده گریانست و جان مشتاق و دل امیدوار
عزت عشق بود غیرت یارکه ندادند منکران را بار
غلطی نیست در حساب و شمارصد هزارست و صد هزار هزار
قصه ای نو رسید از اسرار:«لیس فی الدار غیرکم دیار»
لاف عرفان می زند آن زاهد لاغر شکارنغمه ققنوس را با جقبق عقعق چه کار؟
ماییم و جام باده و سودای آن نگارهر کس مناسب گهر خود گرفت یار
مشربم عذبست و مطرب عشق و ساقی یار غاروقت من خوش، بخت من خوش، جام می بی انتظار
مشکین کلاله را چو برافکند آن نگاراز هر طرف برآمد فریاد زینهار!
منم و عشق سرکش عیار«ثانی اثنین اذهما فی الغار»
هر که هشیار درین دیر مغانش مگذارسر تسلیم ندارد، سرش از تن بردار
اگرچه خسرو عالم شوی و گر فغفوربنام نیک توان بود در جهان مشهور
پیش ما قصه شوقست و شهودست و حضوردر نهان خانه وحدت همه نورست و سرور
در کهن دیر زمان جمله فریبست و غروروقت آن شد که زنم خیمه بصحرای سرور