دفتر شعر
۶۸۳ شعر در این دفتر
دل ما باده طلب کرد و شرابش برسیدبرسد چون برسد سابقه حبل ورید
صبح ازل ز مشرق انوار بردمیداز نور روی یار به ما لمعهای رسید
منم و چشم رمد دیده و نور خورشیدبتور روشن،بهمه حال، مرا چشم امید
نعم الفقیه، حال مدرس کجا رسید؟در وصف حق نه هیچ سخن گفت و نه شنید
«یحبهم » ز چه رو گشت آن مراد مرید؟مگر در آینه جان جمال خود را دید؟
طریق توبه و تقوی شکستم تا چه پیش آید؟میان مجلس رندان نشستم تا چه پیش آید؟
بانگ مستان خرابات فنا می آیدراست بشنو،ز سر صدق صفا می آید
بوی سنبل ز دم باد صبا می آیدخوشدلم هر چه از آن یار بما می آید
بوی عشق از نفس باد صبا می آیدشادمانم که ازو بوی ولا می آید
از خم صفا جام می ناب بیاریدگر شمع ندارید بمهتاب بیارید
از خم صفا باده چون قند بیاریدبانغمه نوروز و نهاوند بیارید
خانه ما روضه شد،چون مقدم رضوان رسیددیده روشن شد،چو بوی یوسف کنعان رسید
درد مرا نوبت درمان رسیدکار من از عشق بسامان رسید
موسی بکوه طور بنور عیان رسیدتوفیق وصل یار عنان در عنان رسید
دل ز داروخانه دردت دوا دارد امیدچشم جان از خاک پایت توتیا دارد امید
هر کرا جرعه می داد بسر گردانیدهر کرا داد قدح زیر و زبر گردانید
صفیر مرغ جان اسرار گویدو لیکن با دل بیدار گوید
دلم از قصه هجران چه گوید؟ازین هجران بی پایان چه گوید؟
در پس آیینه چیست باز نماییددر رخ آیینه رو بروی شمایید
با ما سخن از خرقه و سجاده مگوییداز ما بجز از شیوه مستانه مجویید
از باده گلگون قدری هست بگوییددر شهر چو زیبا قمری هست بگویید
از پیر مغان گر خبری هست بگوییداز باده اگر ما حضری هست بگویید
در مجلس ما جز سخن یار مگوییدبا حضرت آن یار ز اغیار مگویید
گدایی می کنم زان یار دلبرگهی بر بام باشم، گاه بر در