دفتر شعر
۶۸۳ شعر در این دفتر
ما در هوای عشق تو سرمست بادهایمچون شمع روشنیم و به خدمت ستادهایم
پهلوی خوان به سر کوی حبیب آمدهایمبهر درمان دل خود به طبیب آمدهایم
گرنه آنست که جوینده یار آمده ایم؟پس درین دیر مغان ما بچه کار آمده ایم
مست بودیم بگلبانگ تو هشیار شدیمخفته بودیم بآواز تو بیدار شدیم
اقبال عشق بود، که ما مقبل آمدیمچون عشق رو بما شد مستقبل آمدیم
ما در جهان کون برای تو آمدیمبهر تو آمدیم و برای تو آمدیم
این عنایت ازلی بود که ره پرسیدیموین هدایت ابدی گشت که رویت دیدیم
در مسجد و در کعبه و بت خانه دویدیمهرجا که رسیدیم بجز یار ندیدیم
ما در طلب دوست فراوان بدویدیمبسیار دویدیم ولیکن نرسیدیم
در دور رخت یک دل هشیار ندیدیمجز روی خوشت مشرق انوار ندیدیم
در کعبه و بت خانه بجز یار ندیدیمدر گنج رسیدیم ولی مار ندیدیم
هزاران بحر در دردانه دیدیمدرخت کون را در دانه دیدیم
جانا، بجز از تو کس نداریموز لطف تو بس امیدواریم
عمریست که سودای سر زلف تو داریمدیریست که از نرگس مستت بخماریم
غیر از تو کس دگر نداریموز تو نفسی بسر نداریم
ما در دل و جان آتش سودای تو داریمو اندر دو جهان عشق و تمنای تو داریم
ما عاشق و رند و پاکبازیمدر قبله عشق در نمازیم
ماییم که چون باده گل رنگ بجوشیمگه باده بنوشیم و گهی باده فروشیم
با روی تو ز سبزه و گلزار فارغیمبا چشم تو ز خانه خمار فارغیم
گرچه در طور شریعت همه مأمورانیملیک در غور حقیقت همه ما میرانیم
لب مگز، عشوه مده باز، که ما مستانیمگرچه مستیم ولی فن ترا می دانیم
ما و این عشق دل افروز، که جان در جانیمبا خود از عشق چه گوییم؟ که عین آنیم
ما نه امروزست کز عشق و ولا دم می زنیمسالها شد کین منادی را بعالم می زنیم
تو جان و دل مایی، من وصف تو چون گویم؟بی چون و چرا گویم: در وصف تو چون گویم