دفتر شعر
۶۸۳ شعر در این دفتر
چه گویم؟ ای مسلمانان، چه گویم؟در این میدان که سرگردان چو گویم
ماه عیانست روی یار چه گویم؟درصفت حسن آن نگار چه گویم؟
عجب رعنا و زیبایی، چه گویم؟عجایب ترک یغمایی چه گویم؟
من معدن اسرارم، اما بنمی گویممن ابر گهربارم،اما بنمی گویم
این سخن نیست به اندازه که من میگویممن نمیگویم اگر چند که من میگویم
ما سوز عشق را به دو عالم نمیدهیمبه یک جرعهای ز جام به صد جم نمیدهیم
ما عشق یار را بدو عالم نمیدهیمجامی ز دست دوست بصد جم نمیدهیم
بیا، بیا، که فقیریم و خاکسار توییممدام مست می چشم پر خمار توییم
بر سر راهم بدید و گفت: «هی سن کیم سن؟»گفتم: ای جان و جهان، هم بوالعلا، هم بوالحسن
به صلاح آمد از اوصاف خدای ذوالمننفس اماره آواره بیچاره من
به فضل و رحمت و توفیق ذوالمنمرا هر ذره خورشیدیست روشن
دوش آن مه دو هفته من با هزار فنآمد بمیل صحبت مستان ذوالمنن
ساقی جان، لطف فرما کاسه دردی بمنسالها بگذشت و دارد دل هوای درد دن
سامان عیش نیست درین دار پر فتنساقی، بیار باده مستان ذوالمنن
طالبانی که اسیرند درین حبس بدنعیسی جان نشناسد ز گهواره تن
من بجانان زنده ام، گر باز دانی این سخنعاشقی باشی، یقین، از عاشقان ذوالمنن
یارم ز در در آمد، وشتن کنید وشتناین خانه را به وشتن گلشن کنید، گلشن
آن ماه مسافر سفری کرد ز کرمان«الله معک » گفت همه جان کریمان
ای ساقی دل و جان، ای نور چشم اعیانما توبها شکستیم، جامی بیار پنهان
ای عاشقان، ای عاشقان، هنگام آن شد کز جهانمرغ دلم طیران کند بالای هفتم آسمان
این چنین مست و معربد بکجا؟ ای دل و جانکه فدای قدمت باد همه جان و جهان
ای نور دل و دیده وای زبده اعیانباری گذری کن بسر چشمه حیوان
با هیچ رسید این صفت باده فروشاندایم ز سر سود شود مایه گریزان
بس عجب طرفه حدیثیست که: آن شاه جهانظاهرست از همه اعیان و در اعیان پنهان