دفتر شعر
۶۸۳ شعر در این دفتر
من قبله بدل کردم، تا کی بود این کوری؟جویای لقا گشتم، تا چند ز مهجوری؟
میسرت نشود عاشقی و مستوریبوصل راه نیابی، بوصف مغروری
نه مست جام خدایی، نه مرد مستورینه مخبری و نه مستخبری، عجب کوری!
گر زانکه بگویند: گدایی و فقیریبهتر بود از مسند شاهی و امیری
اگر ز مصر جهانی و گر ز تبریزیز پیر راه بدان قصه شکرریزی
تو همچو عقل شریفی و همچو روح عزیزی«فداک عقلی و روحی » ندانمت که چه چیزی؟
تا سر الهی ز ملاهی نشناسینسناس ندانی بحقیقت ز اناسی
من عشقم و عشق من چه پرسی؟جانم همگی، ز تن چه پرسی؟
دلا، ز باده و خُمخانهٔ که میپرسی؟ز چشم و غمزهٔ مستانهٔ که میپرسی؟
زمانی یار شو، گر یار باشیاگر با ما نباشی با که باشی؟
چه غمست آخر از غم؟ چو تو در میانه باشیغم جانانه باشد چو تو در میان نباشی
امروز به جد دارم با تو سر دشنامیای زشت همه زشتان، ای ننگ همه نامی
ای قطب جامی، شاه انامیدر لطف عامی، نام تو نامی
ای ماه معربد، ز کجایی و چه نامی؟یا رب بفدای تو دو صد جان گرامی
زنهار! درین کوی بغفلت نخرامیجویان خدا باش، اگر مرد تمامی
گر شمس منیر آمدی، ار بدر تمامییک جرعه تصدق طلب از ساقی جامی
هله! ای جان گرامی، ز کجایی و چه نامی؟مُحْیی جان و جهان، ماحی آثار ظلامی
پیش از بنای مدرسه و دیر ارمنیما با تو بوده ایم، «سیور من بجان سنی »
سخنی میرود، ای دوست، مسلم سخنیکه ز دستم ندهی، زانکه نیابی چو منی
سؤال میکنم، ار هست رخصت سخنیکه: چون تو تازه گلی کی رسد به همچو منی؟
گر بر حدیث اهل دل انکار می کنیبسیار بی حقیقت و بسیار کودنی
ای آتش سودای تو در جان جهانیوی از تو بهر گوشه خروشی و فغانی
ای خواجه، جمالست و جهانست و جوانیمی نوش می ناب بگل بانگ اغانی
با روی دل فروزت عیشیست جاودانیای منبع مکارم وی معدن امانی