دفتر شعر
۶۸۳ شعر در این دفتر
«هدی للمتقین » گفتند: یعنیبصورت وا ممان از صرف معنی
هر لحظه مرا میرسد انوار تجلیبا نور تجلی چه زند معجز عیسی؟
به جان تو، که خمارم به غایت، ای چلبیبریز باده حمرا به شیشه حلبی
دل ز من برداشت یار مهربان، واحسرتیدشمنی کردند با من دوستان، واحسرتی!
با یاد خدا باش به هر جای که هستیبی یار نگویم به تو هشیار، که مستی
چو با تست مقصود، هرجا که هستیگرش باز دانی ز هجران برستی
چه ذوق نیستی یابی؟ که هستیببالا کی توانی شد؟ که پستی
السلام علیک، یا سندی«انتموا سیدی و مستندی »
ای دل عشاق را بروی تو شادیغایت مقصود و منتهای مرادی
دلم از غصه هجران تو دارد دردیخسته ای، سوخته ای، عاشق غم پروردی
گر گلی از گلشن حسنش ببازار آمدیهر دکانی را نسیم مشک تاتار آمدی
گر نسیم رحمتی از کوی جانان آمدیقعر بحر لم یزل در موج احسان آمدی
فرودی باشد و ننگ و جودیکه نبود پیش جودت در سجودی
گر جان بهوای تو گرفتار نبودیجان و دل ما طالب دیدار نبودی
جان نوروز و جان صد عیدیعیدی عاشقان بده، عیدی
ای آفتاب روی ترا ماه مشتریجانش مباد، هرکه کند از تو دل بری
ای عشق دل فروز، که شاه مظفریدل را نگاه دار، که سلطان کشوری
وصال یار بصد جان بخر، اگر نخرییقین که از غم هجران دوست جان نبری
مرا از پرتو روی تو هر لمعه است دیداریمرا از لمعه روی تو هر لمعه است انواری
ای دوست، بگو باری تا: عزم کجا داری؟سرمست و خرامانی انگیز بلا داری
روی دل را بسوی جان داریوین حکایت ز جهان نهان داری
حکایتی دو سه دارم، به شرط دستوریز حد گذشت به غایت زمان مهجوری
ز حد گذشت حکایت ز قصه دوریبه شرح راست نیاید حدیث مهجوری
شب عیدست و ما عاشق، چه گویم قصه دوری؟به صد دفتر نشاید داد شرح درد مهجوری