دفتر شعر
۶۸۳ شعر در این دفتر
گم کردهایم راه و ندانیم پیشگاهزان سوتَرَک رویم، کزان سوتَر است راه
مرا یاریست، اندر گاه و بیگاهچو ساغر همدم و چون سایه همراه
در میان همه خوبان بت ما از همه بههمه صافند ولی او بصفا از همه به
آتش عشق تو شوری در جهان انداختهرهروان را جمله از کام و زبان انداخته
ای آتش سودای تو در کن فکان انداختهعشقت شراب آتشین در جام جان انداخته
ای خیالت عقل کل را در گمان انداختهنقش فیض لامکان اندر مکان انداخته
ای کمالت نعت عزت در جهان انداختهجان ز شوق تو کله بر آسمان انداخته
روی مه را جلوه دادی، زلف میگون تاب دهگلبن جان مرا از جوی وصلت آب ده
ای کوس کبریای تو در لامکان زدهوی آتش هوای تو در ملک جان زده
هله!ای ساقی جانها، قدح باده بمن دهشیوه عشق نگه دار و حسن را بحسن ده
ساقیا، عذر مگو، باده به سرمستان دهمی به مستان بده و توبه به هشیاران ده
گرم از طالع فرخ رخ جانان شود دیدهز عکس رنگ آن رخسار عین جان شود دیده
گر تو از مستان عشقی در ولهیار یک دل به ز یار ده دله
بجانان زنده ام، الحمدللهز مستی مرده ام، الحمدلله
از مسجد و میخانه، وز کعبه و بتخانهمقصود خدا عشق است، باقی همه افسانه
بیا ای ماه کنعانی، بیا ای شاه فرزانهنمی دانم چه می گویم، که عقلم گشت دیوانه
پر گشت جهان از می گل رنگ مغانهامروز می آرید، میآرید بهانه
مرآت دل شکستی، ای گنج جاودانهجان را وحید کردی آخر بهر بهانه
می کشد آن حبیب فرزانهچشم را سرمه، زلف را شانه
آیینه تیره شد، ز چه تیره است آینه؟چون رو به روی دوست ندارد هرآینه
تا گرد ماه، سنبل مشکین نهادهایبس داغها که بر دل مسکین نهادهای
همه لذت، همه شهوت، همگی رد شده ایپیش ازین نیک بدی، خواجه، ولی بد شده ای
این شناسی که: از آن شهر و دیار آمده ایلیک هرگز نشناسی بچه کار آمده ای؟
خطاب «لن ترانی » چیست؟ یعنیکه مولی را نبیند غیر مولی