دفتر شعر
۶۸۳ شعر در این دفتر
ای از جمال روی تو تابنده آفتابوی آفتاب روی ترا بنده آفتاب
ای پرتو جمال ترا بنده آفتابوز پرتو جمال تو فرخنده آفتاب
عدیل نیست ترا در جهان حسن و ملاحتعجب لطیف و صبیحی، بخیر باد صباحت
ای مظهر جمال تو مرآت کایناتوی جنبش صفات تو از مقتضای ذات
پیش از بنای مدرسه و دیر سومناتما با تو بوده ایم در اطوار کاینات
دلم رابرد عشقت، «فات مافات »کجا یابم دگر؟ هیهات، هیهات
«ستة ایام » گفت و «سبع سماوات »«ثم علی العرش استوا» است نهایات
مرآت اوست جمله ذرات کاینات«یا عاشقین، قوموا، حیوا علی الصلات »
عشق ما را هزار فن آموختعشق ما را هزار حله بدوخت
از ما خبر برید بدان عاشقان مست :پیمانه پر کنید، که پیمان ما شکست
گر زاهدست جانم، اگر رند می پرستبا روی تست روی دلم، هر کجا که هست
ما پیش شمع روی تو پروانه وار مستجان در سماع عشق ز معشوقه الست
ای دوست، دلم راهوس باده حمراستزان باده حمرا که درو نور تجلاست
این همه موج بی کران ز چه خاست؟عشق با دست و جان ما دریاست
بآفتاب جمالت، که نور دیده ماستکه آفتاب جمالت ز ذرها پیداست
جان عالم تو و این قصه ز جانت پیداستیار من، جان منی و جان جهانت بفداست
چون صبح سعادت ز جبین تو هویداستما را بتو صد گونه تولا و تمناست
چون نور رخت از همه سو ظاهر و پیداستذرات جهان را بولای تو تولاست
خورشید منور ز جمال تو هویداستدر مشرب عذب تو چه گویم که چه سرهاست؟
دوست در مجلس جان آمد و محفل آراستشیوها کرد که هرگز بصفت ناید راست
دین هر کس بقدر صدق و صفاستدیدن عاشقان طریق فناست
رنگ رز رنگ خمی کرد و نیامد خم راستگنه رنگ رزست این و تو گویی: خم راست
ز درد عشق اگر جان غریق بحر بلاستهزار شکر که دل در مقام صبر و رضاست
عشق و مستوری و مستی چو نمی آید راستاین جمالیست که از جمله جهان جان تر است