دفتر شعر
۶۸۳ شعر در این دفتر
معراج عاشقی، که فنا در پی فناستدر طور عشق شیوه مستان کبریاست
مهربان یار وفاپیشه کجا رفت و کجاست؟که جمالش همگی نور دل و دیده ماست
«و هُوَ مَعَکُم» گفت از این معنی چه خواست؟یعنی جانها در بقای حق فناست
یک سخن از قول اخوان الصفاست:سر بکوب آنرا که سرش نیست راست
در همه روی زمین یک دل هشیار کجاست؟تا بگویم بیقین منزل آن یار کجاست
جان گنه کار است و مجرم، رحمت جانان کجاست؟قصه طغیان ز حد شد، سوره غفران کجاست؟
در خاکدان دهر دلی شادمان کجاست؟یک دل که ایمنست ز غم در جهان کجاست؟
دلدار یار ماست، غمش غمگسار ماستدر غار وحدتیم و همو یار غار ماست
مقصود ما ز ملک جهان وصل یار ماستاین کار اگر برآید، پس کار کار ماست
از لطف دوست سکه دولت بنام ماستاقبال یافتیم و سعادت غلام ماست
شور جهان ز شکر آن دلستان ماستدل ارغنون و روی تو چون ارغوان ماست
دیده ام تا بر رخ آن گل عذار افتاده استاشک سرخم بر رخ زرد آشکار افتاده است
بر ما بناز می گذری، این چه عادتست؟در حال ما نمی نگری، این چه عادتست؟
دستم بدست گیر، که دل توبه کارتستجان را نگاه دار، که جان یار غارتست
گر دل برفت، مسکن جانها بکوی تستگر عقل رفت، جرعه ما در سبوی تست
جاودان، هرکه ترا دید بعالم شادستعاشق روی تو از هر دو جهان آزادست
شفای جان مرا چیست؟ کز من آزردستکنون که خون دلم ریخت، جان و دل بر دست
دل چه دیدست؟ که دیوانه آن یار شدستجان چه نوشید؟ که پیمانه اسرار شدست
روی زمین لعل بدخشان شدستجرعه ما قلزم و عمان شدست
ای خواجه، درین کوی چه عیشست و چه بودست؟بخت تو بلندست و زیانها همه سودست
بازم نمکی بر جگر ریش رسیدستصد گونه بلا بر من درویش رسیدست
آن را که قبله اش رخ خورشید انورستاعراض گر کند، بهمه روی کافرست
از هرچه هست ذکر جمال تو خوشترستحسن تو مظهر آمد و عشاق مظهرست
اگر در مغز، اگر در پوست یارستبهرجایی که هست آن یار غارست