دفتر شعر
۶۸۳ شعر در این دفتر
بپیش مردم نادیده این سخن شینیستکه غیر دلبر ما در جهان دگر شی نیست
خلق گویند که: در عشق بلیاتی نیستقدمی نیست درین راه که آفاتی نیست
هرکه را نفی فراوان شد و اثباتی نیستگرچه بیناست، ولی صاحب مرآتی نیست
از یار سفر کرده کسی را خبری نیستکان ماه مسافر بهمه کوی و دری نیست
در صومعه و دیر مغان هیچ سری نیستکز آتش عشق تو در آن سر شرری نیست
ز بحر عشق تو هر قطره ای چو دریاییستبکوی وصل تو هر پشه ای چو عنقاییست
چراغ مرد معنی آشناییستبقدر آشنایی روشناییست
هرکجا در دو جهان عاشق روشن راییستدر سودای دلش از غم او سوداییست
مرا با روی تو پیوسته روییستزیانی نی، که از وجه نکوییست
باغبانا، به جهان تخم نکو باید کاشتهم از آن جنس که میکاری بر باید داشت
باز شوری بمحلت زد، ازین کو بگذشتسوک ما سورشد امروز کزین سو بگذشت
در شرح آن جمال بیانها ز حد گذشتدر حسن یار حیرت جانها ز حد گذشت
دردم ز اشتیاق تو ز اندازه در گذشتاز پا در اوفتادم و آبم ز سر گذشت
چشم سرمست تو ما را بستم کاری کشتدید صد زاری ما را و بصد زاری کشت
ناگهان در تاخت عشقت، ملک جان یغما گرفتآتش سودای عشقت در دل شیدا گرفت
ذکر جمیل یار جهان را فرو گرفتعالم گرفت، لیک بوجه نکو گرفت
هرگز هوای وصل تو از جان ما نرفتسودای سلطنت ز سر این گدا نرفت
جان ببوی وصل یار از کعبه تا بتخانه رفتدل بیاد چشم او در کنج هر میخانه رفت
دیدمش دوش که سرمست و خرامان میرفتجام بر کف، طرف مجلس مستان میرفت
اسرار تو با خاطر هشیار توان گفتاین گنج نه گنجیست گه با مار توان گفت
با عشق ز تسبیح و مصلا نتوان گفتجز باده گل رنگ مصفا نتوان گفت
در حسن و جمالی که تو داری چه توان گفت؟سروی، صنمی، لاله عذاری، چه توان گفت؟
بحق صحبت دیرین مرا مران بخجالتبآستین ملامت ز آستان کمالت
ای رهنمای ملک معانی، چه گویمت؟دردین حق مساعد جانی چه گویمت؟