دفتر شعر
۶۸۳ شعر در این دفتر
همه دردست درین واقعه، پس درمان چیست؟چاره کار من بیدل سرگردان چیست؟
بخون آغشته ام، درمان من چیست؟عجب آشفته ام، سامان من چیست؟
آنکه دل بر دست و دارد قصد جان پیداست کیستوآنکه رو بنمود و دل برد از میان پیداست کیست
عاشق روی ترا خرقه و زنار یکیستساکن کوی ترا کعبه و خمار یکیست
پیوسته دلم در غم آن یار گرامیستجان و دل ما مایل آن مجلس سامیست
میان مجلس رندان حدیث فردا نیستبیار باده، که حال زمانه پیدا نیست
بیا، بیا، که مرا با تو نسبت جا نیستبیا، بیا، که مرا با تو راز پنهانیست
حلقه بر در مزن، که بارت نیستخانه کمتر طلب، که جارت نیست
حلقه بر در مزن، که راهت نیستجان تسلیم عذر خواهت نیست
همه کار و بار جهان هیچ نیستمدار زمین و زمان هیچ نیست
تا با خودم از خودم خبر نیستچون با یارم ز من اثر نیست
در بزم یار بادهٔ ناخوشگوار نیستاز وهم درگذر، که درین گنج مار نیست
از تو به مقصود ره دور نیستگر دل و جان غافل و مغرور نیست
بیجمالت بوستان عیش ما را نور نیستبیوصالت خاطر مهجور ما مسرور نیست
بی یاد دوست در دل مستان سرور نیستبی روی او بکعبه و بت خانه نور نیست
عاشقان در جمع با یارند و این بس دور نیستپیش دوران طریقت این سخن مشهور نیست
دل را ز جان گزیر وز جانان گزیر نیستغیر از هوای دوست نصیر و ظهیر نیست
جان ما را دولت عشق رخت امروز نیستخوشتر از درد تو دولت در جهان پیروز نیست
شکی نماند که جز دوست در جهان کس نیستمعینست که پیدا و در نهان کس نیست
بی جام عشق عیش دل ما تمام نیستفوزالنجات ما بجهان غیر جام نیست
پیر ما جامیست، اما در خور این جام نیستباده صافی نوشد، اما رند درد آشام نیست
از دولت دیدار تو دل را غم جان نیستجان را ز غم عشق تو پروای جهان نیست
بجز وصلت حیات جاودان نیستچو مویت سنبلی در بوستان نیست
چو رویت تازه گل در بوستان نیستچو مویت سنبلی بر ارغوان نیست