دفتر شعر
۳۰۵ شعر در این دفتر
تا تو در حسن و جمال افزودهایدل ز دست عالمی بربودهای
تا زخوبی دل ز من بربودهایکمترک بر جان من بخشودهای
ای یار، مکن، بر من بییار ببخشایجانم به لب آمد ز تو، زنهار ببخشای
در کار من درهم آخر نظری فرمایبر حال من پر غم آخر نظری فرمای
ای دوست الغیاث! که جانم بسوختیفریاد! کز فراق روانم بسوختی
نگارا، گرچه از ما برشکستیز جانت بندهام، هر جا که هستی
ای به تو زنده جسم و جان، مونس جان کیستی؟شیفتهٔ تو انس و جان، انس روان کیستی؟
پیش ازینم خوشترک میداشتیتا چه کردم؟ کز کفم بگذاشتی
ای ز غم فراق تو جان مرا شکایتیبر در تو نشستهام منتظر عنایتی
ای عشق، کجا به من فتادی؟وی درد، به من چه رو نهادی؟
چه کردهام که دلم از فراق خون کردی؟چه اوفتاد که درد دلم فزون کردی؟
جانا، نظری به ما نکردیبا خویشتن آشنا نکردی
چه بد کردم؟ چه شد؟ از من چه دیدی؟که ناگه دامن از من درکشیدی
چه کردم؟ دلبرا، از من چه دیدی؟که کلی از من مسکین رمیدی
آمد به درت امیدواریکو را به جز از تو نیست یاری
ای دل، بنشین چو سوکواریکان رفت که آید از تو کاری
تا چند عشق بازیم بر روی هر نگاری؟چون میشویم عاشق بر چهرهٔ تو باری
نگارا، کی بود کامیدواریبیابد بر در وصل تو باری؟
نگارا، از وصال خود مرا تا کی جدا داری؟چو شادم میتوانی داشت، غمگینم چرا داری؟
نمیدانم چه بد کردم، که نیکم زار میداری؟تنم رنجور میخواهی، دلم بیمار میداری
چه خوش باشد دلا کز عشق یار مهربان میریشراب شوق او در کام و نامش در زبان میری
چو برقع از رخ زیبای خود براندازیبگو نظارگیان را صلای جانبازی
از کرم در من بیچاره نظر کن نفسیکه ندارم به جز از لطف تو فریادرسی
نگارا، وقت آن آمد که یکدم ز آن من باشیدلم بیتو به جان آمد، بیا، تا جان من باشی