دفتر شعر
۳۰۵ شعر در این دفتر
دل، چو در دام عشق منظور استدیده را جرم نیست، معذور است
ساز طرب عشق که داند که چه ساز است؟کز زخمهٔ آن نه فلک اندر تک و تاز است
در کوی خرابات، کسی را که نیاز استهشیاری و مستیش همه عین نماز است
طرهٔ یار پریشان چه خوش استقامت دوست خرامان چه خوش است
در سرم عشق تو سودایی خوش استدر دلم شوقت تمنایی خوش است
رخ نگار مرا هر زمان دگر رنگ استبه زیر هر خم زلفش هزار نیرنگ است
شاد کن جان من، که غمگین استرحم کن بر دلم، که مسکین است
مشو، مشو، ز من خستهدل جدا ای دوستمکن، مکن، به کف اندُهم رها ای دوست
کی ببینم چهرهٔ زیبای دوست؟کی ببوسم لعل شکرخای دوست؟
یک لحظه دیدن رخ جانانم آرزوستیکدم وصال آن مه خوبانم آرزوست
جز دیدن روی تو مرا رای دگر نیستجز وصل توام هیچ تمنای دگر نیست
هر دلی کو به عشق مایل نیستحجرهٔ دیو خوان که آن دل نیست
ساقی، ار جام می، دمادم نیستجان فدای تو، دردیی کم نیست
عشق سیمرغ است، کو را دام نیستدر دو عالم زو نشان و نام نیست
دل، که دائم عشق میورزید، رفتگفتمش: جانا مرو، نشنید، رفت
آه، به یکبارگی یار کم ما گرفت!چون دل ما تنگ دید خانه دگر جا گرفت
باز هجر یار دامانم گرفتباز دست غم گریبانم گرفت
مرا گر یار بنوازد، زهی دولت زهی دولتوگر درمان من سازد، زهی دولت زهی دولت
کی از تو جان غمگینی شود شاد؟کی آخر از فراموشی کنی یاد؟
هر که را جام می به دست افتادرند و قلاش و میپرست افتاد
باز دل از در تو دور افتاددر کف صد بلا صبور افتاد
عشق شوری در نهاد ما نهادجان ما در بوتهٔ سودا نهاد
عشق شوقی در نهاد ما نهادجان ما را در کف غوغا نهاد
بر من، ای دل، بند جان نتوان نهادشور در دیوانگان نتوان نهاد