دفتر شعر
۳۰۵ شعر در این دفتر
بیرخت جان در میان نتوان نهادبییقین پا بر گمان نتوان نهاد
هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتدباشد که چو روز آید بروی گذرت افتد
بنمای به من رویت، یارات نمیافتدآری چه توان کردن؟ با مات نمیافتد
با شمع روی خوبان پروانهای چه سنجد؟با تاب موی جانان دیوانهای چه سنجد؟
با عشق عقلفرسا دیوانهای چه سنجد؟با شمع روی زیبا پروانهای چه سنجد؟
با عشق قرار در نگنجدجز نالهٔ زار در نگنجد
با عشق تو ناز در نگنجدجز درد و نیاز در نگنجد
جانا، حدیث شوقت در داستان نگنجدرمزی ز راز عشقت در صد بیان نگنجد
امروز مرا در دل جز یار نمیگنجدوز یار چنان پر شد کاغیار نمیگنجد
امروز مرا در دل جز یار نمیگنجدتنگ است، از آن در وی اغیار نمیگنجد
در حلقهٔ فقیران قیصر چه کار دارد؟در دست بحر نوشان ساغر چه کار دارد؟
با پرتو جمالت برهان چه کار دارد؟با عشق زلف و خالت ایمان چه کار دارد؟
با درد خستگانت درمان چه کار دارد؟با وصل کشتگانت هجران چه کار دارد؟
خرم تن آن کس که دل ریش نداردو اندیشهٔ یار ستماندیش ندارد
بیا، کاین دل سر هجران نداردبجز وصلت دگر درمان ندارد
دل، دولت خرمی نداردجان، راحت بیغمی ندارد
راحت سر مردمی ندارددولت دل همدمی ندارد
نگارا، بیتو برگ جان که دارد؟دل شاد و لب خندان که دارد؟
نگارا، بی تو برگ جان که دارد؟سر کفر و غم ایمان که دارد؟
تا کی کشم جفای تو؟ این نیز بگذردبسیار شد بلای تو، این نیز بگذرد
بیا بیا، که نسیم بهار میگذردبیا، که گل ز رخت شرمسار میگذرد
بیا، که عمر من خاکسار میگذردمدار منتظرم، روزگار میگذرد
پشت بر روزگار باید کردروی در روی یار باید کرد