دفتر شعر
۳۳۵ شعر در این دفتر
نو بهار آمد دلم فال شکفتن می زندبوی گل بر آتش افسرده دامن می زند
چند غفلت صید ایمانم کندکافری کو تا مسلمانم کند
به زنده کرده سوز نهان قبا چه کندبه شمع مهر و وفا خصمی صبا چه کند
کی سر شوریده من فکر سامان میکندچاکهای سینهام کار گریبان میکند
بس که گلگون سرشکم جلوه رنگین میکندگریه من دشت را دامان گلچین میکند
گاهی از نگه به رخم خنده می کندچندانکه بیش می کشدم زنده می کند
خاکسترم را دود دل ابر بهاری می کنددر عالم یاد رخی آیینه تاری می کند
اگر به جانب من شعله خار می بیندخوشم که با نظر اعتبار می بیند
خدنگت مرا یار دیرینه بودچراغ دل و آتش سینه بود
اشکم به گلشن دل صد پاره می رودحسرت به باغبانی نظاره می رود
آشنایی نه چراغی است که خاموش شوددوستی نیست جناغی که فراموش شود
لب بگشا به گفتگو تا دل ما روا شودگرد مرا به باد ده تا نمک هوا شود
عشق یک پرده از آن عاشق پر نور شودتا به چشم بد اگر کس نگرد کور شود
آن را که از برای تو خاطر غمین شودصد چین تازه در چمن آستین شود
سرو از چمنت پای به زنجیر برآیدآزادی ما تا چقدر دیر برآید
هر خار که از چمن برآیدبهر دل زار من برآید
چه شرم است اینکه سویم ننگرد چون مست ناز آیدکه ترسد از گل بیهوشی من بوی راز آید
مرا از صحبت زاهد غم دیرینه باز آیددل ساغر پرستم از شب آدینه باز آید
شبی کز دیده سیل لاله گون بیرون نمی آیددلم از خجلت بخت زبون بیرون نمی آید
چند منعم ز کوی یار کنیدحیرتم را یکی هزار کنید
تو را که از لب چون پسته قند میرویدنمک ز داغ من دردمند میروید
نگاهش آشنا شد آشناتردعای بی اثر حاجت رواتر
شبنم اشکی به دل دارم ثمرها بیشتریا ربی دارم به لب جوش اثرها بیشتر
گر دل رمیده شد سفر چاک بیشترگر سر بریده شد خم فتراک بیشتر