دفتر شعر
۳۳۵ شعر در این دفتر
گرفتم او گذاری بر سر بیمار میآردکجا دل طاقت حیرانی دیدار میآرد
کو قاصدی که نامه به باد صبا بردتا گردم از قلمرو بال هما برد
کی چو بیدردان نوید وصلم از جا میبردمیشود خون گر دلم نام تمنا میبرد
آنکه لعلش بیشتر از نیشتر دل میبردگر به خاطر بگذرد شیرینشکر دل میبرد
بی هوش تر ز خوابم و خوابم نمی بردطوفان گریه گشتم و آبم نمی برد
بس که بیگانگی از خاطر آن گل گذردتا خیالش ز دل ما به تغافل گذرد
دل کسی که به این ترکتاز می گذردچگونه از سر دعوی باز می گذرد
ز تیغ او گل زخمی شکار خواهم کردز رشک خون به دل نوبهار خواهم کرد
چشمت از هر گردشی بزم دگر آماده کردعکس رویت شیشه آیینه را پر باده کرد
دلم در آتش رشک چراغ می سوزدکه با خیال که شبها دماغ می سوزد
آتش عشق نه تنها دل و دین می سوزدگر فتد سایه عشق به زمین می سوزد
جان سختی دلم را بیداد می شناسدقدر ستم کشان را فرهاد می شناسد
گریختم که به گرد ره تو کس نرسدگداختم که به آیینه ات نفس نرسد
دل ز تاراج نگاه شعله بازش میرسدگفتن افسانه سوز و گدازش میرسد
هستیم از بس غبار خاطر احباب شدهر سر مژگان من سرچشمه سیلاب شد
از کدوی باده کی باشد که گلها بشکفددر گل ساغر بهار خاطر ما بشکفد
دل افسرده هر خام جوش ما نمیداندکسی تا می ننوشد نشئه صهبا نمیداند
ز خمار عضو عضوم به شکسته خار ماندنفس از خرابی دل به کف غبار ماند
غمت به راحت وصلت به جنگ می ماندتغافلت به سپاه فرنگ می ماند
یکدلم گرچه پریشان نظرم ساخته اندگوشه گیرم که چنین در به درم ساخته اند
هر که را چیزی به قدر ظرف همت داده اندروزی ما از سر خوان محبت داده اند
درها به روی ناز و تماشا گشاده انددل برده اند و در عوض آیینه داده اند
در این مکتب کتاب عقل را دیوانه میخواندخط دیوانی زنجیر را فرزانه میخواند
عشق اول بر دل غمپرور آتش میزندشعله چون بیدار شد بر بستر آتش میزند