دفتر شعر
۳۳۵ شعر در این دفتر
عیشم از دولت بیدار اثرها داردشبم از گردش پیمانه سحرها دارد
در صف زنده دلان عزت دیگر داردهر که چون شیشه دعای قدح از بر دارد
بر قصد طره سنبل چو زلفش تاب بر دارددرآید آفتاب از پا چو سر از خواب بر دارد
لب از تبسم و چشم از ادا خبر داردکسی نگفت که دل از کجا خبر دارد
گرد جولان تو را گل به جبین بر داردهر چه بارد ز هوا ابر زمین بر دارد
اگر امروز دل در سینه پرواز دگر داردپری دیده است این دیوانه انداز دگر دارد
دردی که می کشد جان منت به خویش داردنامی که می برد دل مصحف به پیش دارد
دلم به لاله و گل بی رخت جدل داردبهار داغم از این عیش بیمحل دارد
سیرگل زیر پیرهن داردجان آیینه در بدن دارد
سرشته ایم به دل درد را گلاب نداردنوشته ایم به خون نامه را جواب ندارد
کدامین جلوه یارب اختیار این چمن داردکه ما را در طلسم سایه سرو و سمن دارد
مهر کوته نظران خصمی دیرین داردصافی باطنشان آینه کین دارد
تغافل در نگه پنهان که داردتبسم زیر لب خندان که دارد
دور از تو قدح شکوه صراحی گله دارداز حسرت لعلت دل جام آبله دارد
بوی گل و رنگ لاله داردروی مه و خوی هاله دارد
ز مژگان میکند رم چشم آهویی که او داردز وحشت میگریزد وحشتخویی که او دارد
ز بیداد تو عاشق خاطر بیکینهای داردجدا هر ذره خاکسترش آیینهای دارد
عالم از گریه من بزم شرابی داردگل حیرانی بسیار گلابی دارد
دل دشمن نصیحتی داردچشم بیگانه الفتی دارد
چو گل از اختلاطم سنگ طفلان تازگی دارددر این حالم نصیحتهای یاران تازگی دارد
زبان ناصح اگر زهر قاتلی داردجنون کامل ما دست قابلی دارد
نیاز عشق پیش از آشتی رنجیدنی دارددلی دارم که در هر دیدنی وادیدنی دارد
دل قبله ای از طرف کلاهی داردجان بتکده سجده پناهی دارد
ز چشم فتنهات محشر غم پنهانییی داردبه ذوق جلوهات افلاک پر افشانییی دارد