دفتر شعر
۳۳۵ شعر در این دفتر
غبار ما به او گل می فرستدکه پیغام تحمل می فرستد
اگر یک دم خیال سرش از دل دور میافتدچو مرهم زخم ما از دیده ناسور میافتد
نگاهش از دل ما بر سر نابود میرنجدچو خوی نازکی دیر آتشی شد زود میرنجد
سرم در محشر سودا نگنجددلم در سینه صحرا نگنجد
حرفی است محبت که به گفتار نگنجداین راز در آیینه اظهار نگنجد
عکس تو در آیینه ادراک نگنجدمجنون تو در خانه افلاک نگنجد
به دل زگرمی عشقم هوس نمی گنجددر آتشی که منم خار و خس نمی گنجد
شهید خوی گرمش مهر را در کینه میپیچدنگه در دیده میدوزد نفس در سینه میپیچد
گمان دارم که در زیر فلک قحط فضا گردددر این گلشن اگر یک غنچه امید وا گردد
دل اگر شیفته موجه ساغر گرددرویش از قبله ابروی بتان برگردد
دل اگر صیقلی اشک دمادم گرددسینه آیینه یکرنگی عالم گردد
تا کی از عکس تو آیینه گلستان گرددسوی عاشق نظری تا همه تن جان گردد
با عشق توام ناله فراموش نگردداین دود چراغی است که خاموش نگردد
عشق تو چراغ دل هر خام نگرددصیدی است خیالت که به کس رام نگردد
غمش از دل الهی کم نگرددز ملک پادشاهی کم نگردد
ز لعلت شور بلبل تازه گرددز بویت گل بلند آوازه گردد
ز تاب روی تو اشکم گلاب میگرددنظارهام عرق آفتاب میگردد
وطنم بی تو سفر می گرددطاقتم زیر و زبر می گردد
اگر آهی کشم افشاگرِ صد راز میگردداگر مژگان زنم بر هم پرِ پرواز میگردد
دلی کز بیخودی گرم سراغ عشق میگرددبه گرد شهر و کو بر کف چراغ عشق میگردد
دلی به خاک ره انتظار می بنددز گرد خویش چمن را نگار می بندد
نوبهار آمد که رسوایی به زهد ما بخنددغنچه صد برگ عیش از سایه صهبا بخندد
فلک بر کاردانیهای اهل هوش میخنددقضا چون در نبرد آید به جوشنپوش میخندد
یار با ما سر وفا داردنگهش رنگ آشنا دارد