دفتر شعر
۳۳۵ شعر در این دفتر
شوخی حسن تو گه نقش و گهی نقاش گشتراز پنهان دو عالم از دل ما فاش گشت
یا برای چشم بد تعویذ می باید نوشتیا خط بیزاری امید می باید نوشت
آنکه برات چمن برگل و سنبل نوشتچون به دل ما رسید حرف تغافل نوشت
دل که عمری داشت در خاطر تمنای خطتعاقبت دیوانه اش دیدم ز سودای خطت
چو نقد هستی ما سکه وجود گرفتنمود روی دلی عشق و هر چه بود گرفت
درس بی آرامی از سیلاب می باید گرفتنسخه بیتابی از سیماب می باید گرفت
عقل از دیوانگی ارشاد می باید گرفتبی تکلف مشربی را یاد می باید گرفت
در شب آدینه بزم حال می باید گرفتصبح شنبه جام مالامال می باید گرفت
رخ تو نسخه خوبی زلاله زار گرفتکلید گلشن حسن از کف بهار گرفت
افسون غم ز خاطر من می توان گرفتراه شکفتگی به چمن می توان گرفت
یاد او کرد ز دل تا چشم حیران گل شکفتنام او بردم ز لب تا گوش مستان گل شکفت
هوا را سرافرازی می دهد نخل خرامانتتذروستان شود روی زمین از موج جولانت
چو گل بر غنچه می خندد دهانتزند سیلی به نسرین ارغوانت
ساقی مرا به باده بیغش چه احتیاجمهر توام نواخت به آتش چه احتیاج
میکند در بیضه مرغ از یاد دام اندیشه تلخگردد از شوق نگاهی شهد می در شیشه تلخ
یک سخن دارم دو عالم گوش بادساغر زهری کشیدم نوش باد
بی رخت عمر ابد خواب فراموشم بادبزم وصلت گل خمیازه آغوشم باد
دل ز سودای کسی بی غم مبادبی خیالت خاطرم خرم مباد
میگریزم سایه الفتشکاران کم مبادمیسپارم جان نوازشهای یاران کم مباد
رنگ شکسته از گل رویش عیان مبادپژمردگی شکفته از آن گلستان مباد
سودای عقل موی دماغ کسی مبادداغ فسردگی گل باغ کسی مباد
دوستی پیش رخت ارزان بادخانه خاطرت آبادان باد
سینه ام قاب گل روی تو باددر مشامم حسن شب بوی تو باد
که داغ عاشق ناکام می تواند دادبه غیر ما به که دشنام می تواند داد