دفتر شعر
۳۴۶ شعر در این دفتر
ما را هوس انجمنی نیست که عشاقجز خلوت و در دل گله از یار نخواهند
امر علی الدیار دیار لیلیاقبل ذا الجدار و ذا الجدارا
ما بندهایم و عاجز، او حاکم است و قادرگر میکشد به زورم، ور میکشد به زاری
عاشقم بر لطف و بر قهرش به جدبو العجب من عاشق این هر دو ضد
در بلا هم می چشم لذات اومات اویم مات اویم مات او
گر تیغ بارد از کوی آن ماهگردن نهادیم الحکم لله
خیاط روزگار بر أندام هیچ کسپیراهنی ندوخت که آخر قبا نکرد
گفت پیغمبر به آواز بلندبا توکل زانوی اشتر ببند
یکی را به سر تاج شاهی نهییکی را به دریا به ماهی دهی
از دست و زبان که برآیدکز عهده شکرش به درآید
خور و ماه و پروین، برای تواندقنادیل سقف سرای تواند