دفتر شعر
۳۴۶ شعر در این دفتر
چو پنجاه سالت برون شد ز دستغنیمت شمر پنج روزی که هست
هر که در این خانه شبی داد کردخانه فردای خود آباد کرد
قدر وقت ار نشناسی تو و کاری نکنیبس خجالت که از این حاصل اوقات بری
به غفلت تا به کی عمری چنین تنگبه منزل کی رسی پائی چنین لنگ
آه از این صفرائیان بی هنرچه هنر زاید ز صفرا دردسر
ز عشق است آمد شد ماه و مهردرنگ زمین و شتاب سپهر
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوستعاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
چشم را از غیر و غیرت دوختههمچو آتش خشک و تر را سوخته
پادشاهان جهان از بی رگیبو نبردند از شراب بندگی
به بینندگان آفریننده رانبینی مرنجان دو بیننده را
به عزم مرحله عشق پیش نه قدمیکه سودها کنی ار این سفر توانی کرد
«لا یکره الموت الا مریبلان الحبیب لا یکره لقاء الحبیب»
سرکویش هوس داری هوا را پشت پایی زندر این اندیشه یک رو شو دو عالم را قفایی زن