دفتر شعر
۳۴۶ شعر در این دفتر
به نزد من آن کس نکو خواه توستکه گوید فلان چاه در راه توست
کلید در دوزخ است آن نمازکه در چشم مردم گذاری دراز
هیچ دندانی نخندد در جهانبی رضا و امر آن فرمان روان
گدای کوی تو از هشت خلد مستغنی استاسیر قید تو از هر دو عالم آزاد است
طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانیصدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست
محیطش پر کدورت مرکزش دورهوایش پر عفونت چشمه اش شور
در این خرقه بسی آلودگی هستخوشا وقت و لباس درد نوشان
بر همه درس توکل می کنددر هوا او پشه را رگ می زند
تا نیاری سجده، نرهی ای زبونگر بپیمائی تو مسجد را به کون
که زنهار از این صوفیان خموشپلنگان درنده صوف پوش
نه منعم به مال از کسی بهتر استخر ار جل اطلس بپوشد خرست
بیا که قصر امل سخت سست بنیاد استبه فکر باش که بنیاد عمر بر باد است
سال دیگر را که می داند حسابتا کجا شد آنکه با ما بود پار
تو را این قدر تا بمانی بس استچو رفتی جهان جای دیگر کس است
چون از اینجا وارهد آنجا روددر شکر خانه ابد ساکن شود