دفتر شعر
۳۴۶ شعر در این دفتر
از زبان سوسن آزاده ام آمد به گوشکاندرین دیر کهن حال سبک باران خوشست
خوش فرش بوریا و گدائی و خواب امنکاین عیش نیست در خور اورنگ خسروی
آشنایان ره عشق در این بحر عمیقغرق گشتند و نگشتند به آب آلوده
کلید گنج اقالیم در خزاین اوستکسی به قوت بازوی خویش نگشاده است.
آنچه در این مائده خرگهی استکاسه آلوده و خوان تهی است
دنیات نداده ام نه از جلوی توستکونین فدای یک نفس زاری توست
جوینی که از سعی بازو خورمبه از میوه بر خوان اهل کرم
قناعت سر افرازد ای مرد هوشسریر طمع برنیاید ز دوش
شحنه این راه چو غارت گر استمفلسی از محتشمی بهتر است
چه خوب است تشریف میرختناز آن به کهن جامه خویشتن
فریدون فرخ فرشته نبودز مشک و ز عنبر سرشته نبود
به دختر چه خوش گفت بانوی دهکه روز نوا برگ سختی بنه