دفتر شعر
۳۴۶ شعر در این دفتر
کل العداوه قد یرجی اماتتهاالا عداوه من عاداک من حسد
خیز و وداعی بکن ایام رااز پی دانه مکش این دام را
دنیی آن قدر ندارد که بر آن رشک برندای برادر که نه محسود بماند نه حسود
چنان پر شد فضای سینه از دوستکه یاد خویش گم شد از ضمیرم
همینت پسندست اگر بشنویکه گر خارکاری سمن ندروی
مکن بد که بد بینی ای یار نیککه ناید ز تخم بدی بار نیک
خطابین که بر دست ظالم برفتجهان ماند و او با مظالم برفت
ابر و باد و مه و خورشید و فلک درکارندتا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری
شهر و سپه را چو شوی نیکخواهنیک تو خواهد همه شهر و سپاه
که نالد ز ظالم که در دور توستکه هر جور کو می کند جور توست
ببایست عذر خطا خواستنپس از شیخ و صالح دعا خواستن
طریقت بجز خدمت خلق نیستبه تسبیح و سجاده و دلق نیست
اگر در جهان از جهان رسته ای استدر از خلق بر خویشتن بسته ای است
رسانیدن امر حق طاعت استز زندان نترسی که یک ساعت است