دفتر شعر
۳۴۶ شعر در این دفتر
گر مسلمانی از این است که حافظ داردآه اگر از پی امروز بود فردائی
جوانی سر از رأی مادر بتافتدل دردمندش در آذر بتافت
کسی کو با کسی بدساز گرددبدو روزی همان بد باز گردد
ستر کن تا بر تو ستاری کنندتا نبینی ایمنی بر کس مخند
در کوی و در چهی ای قلتباندست بردار از سبال دیگران
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجاتبداد جام می و گفت راز پوشیدن
میان دو کس جنگ چون آتش استسخن چین بدبخت هیزم کش است
لا تخافوا از خدا نشنیده ایپس چه خود را ایمن و خوش دیده ای
ره کاروان شیر مردان زنندولی جامه مردم بر ایشان برند
این جگرها خون نشد از سختی استغفلت و مشغولی و بدبختی است
مباش ایمن که این دریای خاموشنکردست آدمی خوردن فراموش
حمد گفتی، کو نشان حامدوننی برونت را اثر نی اندرون