دفتر شعر
۳۷۷ شعر در این دفتر
یاران ز می غرور، مستی نکنیدچون پای دهد دراز دستی نکنید
ای توده بی صدا خموشی نکنیدبر پرد دریده پرده پوشی نکنید
ای دوده جم قیام یکباره کنیدبیچارگی عموم را چاره کنید
قمری سخن از سرو چمن می گویدبلبل غم دل به گل چو من می گوید
اسرار نهفته گر نگفتی بهتروین راز نگفته گر نهفتی بهتر
ای سست عقیده، سخت شادی دیگرخرسند ز رأی اعتمادی دیگر
ای غافل نشناخته زنگی از حوروز جهل نداده فرق ظلمت از نور
این خانه ویرانه که تا نفخه صورچون جغد کند در آن نشیمن منصور
از بهر مجازات و مکافات وزیرقانع نشوم به نفی و اثبات وزیر
ای مرد جوان، تجربه از پیر بگیردر دست یلی قبضه شمشیر بگیر
صندوق دهن بسته درش چون شد بازافکند میان این و آن غلغله باز
طوفان بشنو چو نی، نوای تبریزوز دیده ببار خون برای تبریز
دهقان پسر کارگری کهنه لباسآمد پی دعوتم ز شب رفته دو پاس
گل نیست دلم که رنگ و بو خواهد و بسدر باغ چو من نام نکو خواهد و بس
در مملکت انقلاب می باید و بسوز خون عدو خضاب می باید و بس
شهزاده آزاد چو شد حارس فارسخونریزی و اغتشاش شد جالس فارس
ای دل تو همیشه راه حق پوی و مترسبا مسلک حق رضای حق جوی و مترس
امروز که گشته هر غمینی دلخوشوز مقدم نوروز جهان مینووش
با کجروی خلق جعلق خوش باشبا کشمکش گنبد ازرق خوش باش
ای دوست به فکر جنگجوئی کم باشدر صلح عمومی علم عالم باش
از درد و غم زمانه افسرده مباشوز کجروی سپهر آزرده مباش
در بیشه دهر، شیر با دندان باشهم پیشه پنجه هنرمندان باش
ای خامه راست رو حقیقت جو باشبا خوردن خون دل حقیقت گو باش
در پای گلی شبی نهاده سر خویشدادم به چمن آب ز چشم تر خویش