دفتر شعر
۳۷۷ شعر در این دفتر
آن را که درستی عمل، کیش بودزان کرده خوب، دشمن خویش بود
ای کاش من و تو را کمی مدرک بودخودخواهی هر دو پر نبود اندک بود
رسم و ره مستوفی اگر خوب نبودنزد همه کس این همه محبوب نبود
آن روز که در ارض و سما هیچ نبودجز طاعت حق مرام ما هیچ نبود
ای کاش به شهر شحنه را زور نبودملت ز فشار ظلم مقهور نبود
گر شیخ ریا رند قدح نوش نبودگر شحنه شهر مست و مدهوش نبود
از دستِ تو گر دل ز غمت چاک نبوداز طعنهٔ این و آن مرا باک نبود
ایکاش که جز رنگ صفا رنگ نبودمسکین ز غنی این همه دلتنگ نبود
هر خانه که شادیش بجز غم نبودویرانی آن خرابه پر کم نبود
هر چند افق زمانه روشن نبودتکلیف جهانیان معین نبود
گر هادی ما ز جهل گمراه نبودگمراهی او در همه افواه نبود
آزادی اگر تیول یکدسته نبودملت ز دو سر چو مرغ پابسته نبود
اسرار سراچه کهن تازه نبودغوغای حیات غیر آوازه نبود
هر شر اگر از امور خیریه نبودخون فقرا وجوه بریه نبود
بر دوره فترت اعتباری نبودبا مجلس پنجم افتخاری نبود
دیروز توانگری زر اندوخته بوددوشینه بدهر آتش افروخته بود
دیشب که به پای دل مرا سلسله بوداز دست سر زلف تو ما را گله بود
روزی که دل غمزده را شادی بوددل شادیم از پرتو آزادی بود
در کشور دیگران که بیداری بوداز علم چو سیل معرفت جاری بود
هر جا سخن از سیم و زر ناب رودکی لرد طلا پرست در خواب رود
گر رشته سعی و کار پیوند شودافکار عموم شاد و خرسند شود
گر درد و غم قدیم تجدید شودیا دوره ارتجاع تمدید شود
دولت چو بفکر خویش تشکیل شودناچار نفوذ غیر تقلیل شود
گویند که کابینه چو تشکیل شودبیداد به عدل و داد تبدیل شود