دفتر شعر
۱۴۱۲ شعر در این دفتر
بی رخت صبر از این بیش ندارم چه کنمتا به کی عمر در این غصّه گذارم چه کنم
من مسکین به جهان یار ندارم چه کنمجز غم عشق رخش کار ندارم چه کنم
بگو که با غم هجران روی او چه کنمره وصال ندارم به سوی او چه کنم
بر سر کوی تو افغان چه کنم گر نکنمدیدهٔ جان به تو حیران چه کنم گر نکنم
بیا که بی رخ خوبت نظر به کس نکنمبه غیر کوی تو جایی دگر هوس نکنم
با تو تا جان باشدم یاری کنمدر همه حالی وفاداری کنم
با درد دلپذیر تو درمان چه میکنمبی وصل روح بخش تو من جان چه میکنم
با دو چشمت عشقبازی میکنمبا دو زلفت سرفرازی میکنم
من چو بلبل نالههای صبحگاهی میکنموز سرشک دیده از گل عذرخواهی میکنم
گفتم که عهد یار جفاجوی بشکنمیاد وصالش آمد و بگرفت دامنم
پرسی ز من که چونی ای دوست بی تو چونمتا روز از دو دیده هر شب میان خونم
در این جهان دل خود را شکسته میبینمچو زلف یار بر او باد بسته میبینم
شدم به طرف گلستان که تا گلی چینمز سرو قامت دلدار درد برچینم
نه بخت آنکه شبی با تو روبرو بنشینمنه دل دهد که به جای تو دیگری بگزینم
نه یاریی دهدم بخت تا رُخت بینمنه طاقتی که دمی در فراق بنشینم
نام تو قوّت دل و دینمنظری کن به من که مسکینم
من دولت وصالش از بی نیاز خواهمصبح رخ امیدم در وقت راز خواهم
با درد عشقت درمان نخواهمبا سور زلفت سامان نخواهم
اگر، نه وصل تو باشد جهان نمیخواهمچه جای هر دو جهانست جان نمیخواهم
شبت خوش باد همچون روز خرّمچو حال من مبادت کار در هم
دیگر هوای عشق تو در سر گرفتهایمعشق رخ چو ماه تو از سر گرفتهایم
نگارا ز هجر تو دل خستهایمدو دیده به وصل تو دربستهایم
چو لاله پر از خون دل خستهایمچو سوسن به پیشت کمر بستهایم
شبهاست کز خیال رخ تو نخفتهایمبا هیچکس حکایت هجران نگفتهایم