دفتر شعر
۱۴۱۲ شعر در این دفتر
ما ندانیم که کِشتی غمت را رانیمنام تو ورد زبانست و ز جانت خوانیم
چه دردست این که درمانش ندانیمچه بحرست این که پایانش ندانیم
چون تو طبیب دردی درد تو با که گویمدرمان درد دوری ای دلبر از که جویم
درد دل خویش با که گویمدرمان دل خود از که جویم
در راه عشق روی تو ما بی خبر رویممجنون صفت همیشه به کوه و کمر رویم
دل را به بوی وصل تو دادیم و میرویمداغ غمت به سینه نهادیم و میرویم
یارب که تو بگشای در بسته به رویمیارب نظری کن ز سر لطف به سویم
تا به چند از رخ زیبای تو مهجور شویمدر غم روی چو مهتاب تو مشهور شویم
پیش چوگان جفایت صنما چون گویمقصّهٔ درد خود و جور تو را چون گویم
از وصل دری گشا به رویمکاشفته به روی تو چو مویم
بهار آمد بیا تا خوش برآییمز دیگر عاشقان ما بر سر آییم
چو با مهر رخ او آشناییمچرا ای جان و دل از تو جداییم
سرگشته در این عرصه ایام چو ماییمفرزین صفت ای شاه به کوی تو گداییم
نگارا از تو دور آخر چراییمتو را ماییم و ما آخر که راییم
در بادیه هجر تو سرگشته چو گوییمما شرح جفاهای تو ای دوست چه گوییم
به جان آمد دل از هجر حبیبانندارد طاقت جور رقیبان
از درد منال ای دل چون نیست تو را درمانهر درد بود در دل درد تو بود بر جان
به خدایی که جز او نیست خداوند جهانکه مرا عشق تو شد در همه دم همدم جان
تویی لیلی تویی لیلی تویی درد مرا درمانمنم مجنون منم مجنون منم مجنون سرگردان
بی کنارت در میان خونم ای نازک میانزین میان تا چند باشم از کنارت بر کران
بار هجرت بر دلم باریست باری بس گراندرد عشقت هست بر جان جهانی بیکران
صبا برو تو پیامی ز من به یار رسانغم فراق چو دانی به غمگسار رسان
ای صبا نیست به عالم چو قدش سرو روانتو برو وز من خاکیش سلامی برسان
قدم نه شاهباز ما دمی در کوی درویشاننظر کن یک زمان از لطف آخر سوی درویشان