دفتر شعر
۱۴۱۲ شعر در این دفتر
گفتم آن ترک جفا جو نکند هیچ وفانکند با دل سرگشتهٔ ما غیر جفا
این جهانِ بیوفا با کس نکردهست او وفادرد از او بسیار باشد زو نمیآید دوا
دلبرا تا کی زنی بر جان ما تیغ جفا؟بگذر از این رسم جانا! مگذر از راه وفا
همیشه میل نگارم بود به سوی جفانه مهر در دل سنگین او بود نه وفا
ناگهان از در درآمد آن بت سرمست مایک نظر بر ما فکند و دل ببرد از دست ما
ای باد صبحدم چه خبر از نگار ماچونست حال آن صنم گلعذار ما
بشکست چشم مست تو جانا خمار مابربود زلف شَست تو از دل قرار ما
در باغ، گل نماند و برفت از دیار ماخوش بود هفتهای دو سه، گل در کنار ما
گر آیی تنگ یک شب در بر مافدای پای جانان این سر ما
اگر اقبال باشد یاور مادهد داد ضعیفان داور ما
ما سر نهادهایم به پایش بگو صبابا سرو ناز تا که چرا سر کشد ز ما
مرا که فرض شد از جان و دل دعای شمابگو چگونه بگویم دمی ثنای شما
کسی که مهر رخت را سرشت با گِل ماهم او نهاد مگر داغ عشق بر دل ما
نشست بار فراقی چو کوه بر دل مابه وصل خویش مگر حل کنی تو مشکل ما
دُرد دردت تا به کی نوشیم ماسرّ عشقت تا به کی پوشیم ما
تا تو از لب کردهای درمان ماآتشی افکندهای در جان ما
دردمندم از لب لعلت بده درمان ماکز رخ چون خور فکندی آتشی در جان ما
آه و صد آه از جفای چرخ بی سامان مادل پر از دردست از او، او کی کند درمان ما
آتشی از رخ چرا افکندهای در جان ماهمچو زلفت ای صنم بشکستهای پیمان ما
درون دیده نشستی و دل شُدَت ماوانظر چرا نکنی دلبرا ز مهر به ما
صبا چه گفت ز دلدار خشم رفتهٔ ماکجا مقام گرفت آن مه دوهفتهٔ ما
جز شب وصل تو جانا که کند چارهٔ ماخود نگویی چه کند خستهٔ بیچارهٔ ما
عشقبازیست کنون با رخ تو پیشهٔ مااز سر لطف نگارا بکن اندیشهٔ ما
دلبر سنگ دلِ شوخِ جفاپیشهٔ مانگذرد بر دل سنگین تو اندیشهٔ ما