دفتر شعر
۱۴۱۲ شعر در این دفتر
افتاده در دلم ز دو زلف تو تابهازان هر شبم ز غصّه پریشانست خوابها
صبر می باید دلا در کارهابا تو گفتم این حکایت بارها
ای عارض زیبای تو خندیده بر گلزارهاوز بوی زلف دلکشت آشفته شد بازارها
قد تو سر کشد از جمله سرو بستانهارخ تو طعنه زند بر گل گلستانها
دلم ز دست فراقت به جان رسید بیابیا که پشت امیدم ز غم خمید بیا
صنما سنگ دلا سرو قدا مه رویادلبرا حوروَشا لاله رخا گل بویا
ای خجل از شرم رویت آفتابوی ز تاب هجر تو دلها کباب
ای ز رویت خیره چشم آفتابوی به مهر روی تو دلها کباب
ای دیده گشته در غم هجر تو چون شرابوای دل بر آتش غم عشقت شده کباب
در ما فکندهای چو سر زلف خویش تابزین بیش آن مپیچ و سر از سوی ما متاب
بی دولت وصال دلم چون جهان خرابای سرو جان ز ما تو ازین بیش سر متاب
آن ماه اگر فرو کشد از روی خود نقاباز شرم روش خون چکد از روی آفتاب
چه خوش باشد شبی تا روز مهتابفتاده از رخش در روی مه تاب
دوش روی یار میدیدم به خوابآن خیال خواب بودم یا سراب
ای عزیزان تا به کی باشد ز غم حالم خرابتا به کی باشد دل و جانم چنین در اضطراب
تا تو بر رخ دادهای از زلف تابآتشی افکندهای در شیخ و شاب
بیش از این سر ز من بی دل و بیهوش متاببی دلی را ز ره لطف و کرامت دریاب
چون غنیمت بود شب مهتابوصل ما را ز لطف خود دریاب
بیا بنشین مرو در خواب امشبدل ما را دمی دریاب امشب
بخت رمیدهٔ ما چون یار ماست امشبخوابت حرام دیده به آزار ماست امشب
چون مرا هر دو جهان از تو به کامست امشبپای مرغ شب وصل تو به دامست امشب
نیاری چرا یاد ما ای حبیبنپرسی ز دردم چرا ای طبیب
جان اگر هست یقین درخورت ای آب حیاتای دو صد جان و جهان باد فدای کف پات
بگویمت سخنی ای نگار چون بالاتبه راستی و درستی که نیست کس همتات