دفتر شعر
۱۴۱۲ شعر در این دفتر
ای سرو چمن چو قامتت راستبا ما تو بگو که آن چه بالاست
ز هوای سر زلف تو، دلم پر سوداستوز خیال رخ تو، دیدهٔ جان خون پیماست
آن نگار بی وفا گر یار ماستاز چه رو پیوسته در آزار ماست
آن سرو ناز رسته که اندر کنار ماستسر بر فلک کشیده و فارغ ز کار ماست
بوی شکنج زلف تو تا در دماغ ماستروی چو آفتاب تو چشم و چراغ ماست
آن قد چون نارون بنگر که از بستان ماستوآن گل سیراب بنگر کز سرابستان ماست
آن سرو راستی مگر از بوستان ماستو این روی همچو گل مگر از گلستان ماست
درد دل دارم همانا وصل او درمان ماستوز دو لعل آبدارش آتشی در جان ماست
آنکه درمان برنتابد درد بی درمان ماستوآنکه سامانی ندارد حال بی سامان ماست
بخشد گناه بنده که او پادشاه ماستگوید که بنده ایست که او در پناه ماست
داری دلا خبر تو که دردش دوای ماستلعل لبان دلکش او آشنای ماست
ما را ز قد سرو تو ای دوست ثمرهاستواندر دل ما آ که ز مهر تو شجرهاست
هرکه را نیست ز جانان خبری بی خبر استغیر یاد غم آن دوست همه دردسر است
هر زمان بار جهان بر دل ما بیشتر استوز سر تیغ فلک خاطر ما ریشتر است
مرا دایم خیالت در ضمیر استمرا از روی خوبت ناگزیر است
مانی قدرت او در دو جهان نقّاش استاو به صورتگری نقش جهانی فاش است
مرا غمی که ز عشق تو بر دل ریش استبه شرح راست نیاید که غم از آن بیش است
بصرم دیدهٔ جهان بین استکه رخش مایهٔ دل و دین است
سعادت یار و دولت همنشین استکسی را کان رخ مهوش قرین است
ترا با ما بگو جانا چه کین استکه با ما دایماً رایت چنین است
آن سرو بین که بر لب جوی ایستاده استوآن زلف بین که بر رخ چون مه نهاده است
جانا دو ابروی تو هلالی خمیده استچون آن هلال دیدهٔ عقلم ندیده است
پشت دلم ز بار فراقت خمیده استجانم ز درد عشق تو بر لب رسیده است
دل من از غم عشقت خرابستجگر بر آتش هجران کبابست