دفتر شعر
۱۴۱۲ شعر در این دفتر
جز بوی سر زلف تو با باد صبا نیست...........................................ا نیست
جز غم به جهان نصیب ما نیستجز غصّه کسی قریب ما نیست
ای دل چو جهان به کام ما نیستشهباز وفا به دام ما نیست
ما را به غم عشق تو دردست دوا نیستفریادِ دلم رس که بدین نوع روا نیست
در درد تو بر دلم دوا نیستدریاب که اینچنین روا نیست
هیچ شب نیست که در کوی غمت غوغا نیستدر فراق رخ تو دیدهٔ ما دریا نیست
کدام دیده به دیدار یار بینا نیستکدام نطق به اوصاف یار گویا نیست
بی رخ عاشق فریبت در دو چشمم خواب نیستبحر عشقت را نمیدانم چرا پایاب نیست
دلا با عشق اگر سازی عجب نیستوگر در عشق سر بازی عجب نیست
بر درد عشق دوست مرا گر طبیب نیستهیچم دوای درد چو وصل حبیب نیست
ای که پنداری که ما را جز تو یاری هست نیستیا مرا غیر از غم عشق تو کاری هست نیست
جز غم عشقت نگارا در جهانم هیچ نیستخاک پایت را نثاری غیر جانم هیچ نیست
در جهان بر جان من جز درد نیستهمدمم جز درد و آه سرد نیست
در فراقت جز غمم کس یار نیستغم بسی دارم ولی غمخوار نیست
ما را ز درد عشق تو یک دم قرار نیستآخر چرا تو را غم این بی قرار نیست
ما را غمی چو شدّت هجران یار نیستوینم بتر که غیر غمم غمگسار نیست
بازآ که در فراق تو ما را قرار نیستروز و شبم بجز غم عشق تو کار نیست
ای دل چه چاره چون که جهان پایدار نیستجز درد و خون دیده در این روزگار نیست
دردمند عشق او گشتم مرا تیمار نیستچون کنم چون آن طبیبم را غم بیمار نیست
هر که دلش با غم ما یار نیستراست توان گفت که او یار نیست
از مهر منت به دل اثر نیستوز جان جهان ترا خبر نیست
تو را از حال مسکینان خبر نیستبر آب چشم ما زانت گذر نیست
مرا در عشقت از عالم خبر نیستبه جای تو مرا یاری دگر نیست
ما را ز سر کوی غمت راه به در نیستمشکل که جز این کوی مرا روی دگر نیست