دفتر شعر
۱۴۱۲ شعر در این دفتر
مرا به غیر هوای تو، هیچ در سر نیستبجز وصال رخ تو خیال دیگر نیست
گر بپرسی بندهٔ خود را، ز لطفت دور نیستزانکه کس در بندگی چون بندهات [مهجور] نیست
گر ز حال زار مسکینان بپرسی دور نیستگرچه دلبر را غمِ حالِ منِ مهجور نیست
گر مرا میل تو باشد بی تکلّف دور نیستزآنکه در فردوس اعلی مثل تو یک حور نیست
جانا دلم ز روی تو یک دم صبور نیستبی روی جان فزای تو ما را حضور نیست
گر مرا به ماه رویت مهر باشد دور نیستزآنکه کس را در جهان مانند تو منظور نیست
شوقم به وصل دوست نهایت پذیر نیستای دوست از وصال تو ما را گزیر نیست
یک دم مرا ز صحبت جانان گزیر نیستغیر از خیال قامت او در ضمیر نیست
دیده ز مهر روی تو یک نفسش گزیر نیستزآنکه چو روی خوب تو یک تن بی نظیر نیست
مرا جز عشق تو در سر هوس نیستمرا از دیدن روی تو بس نیست
تو می دانی که ما را جز تو کس نیستبه عالم جز تواَم فریادرس نیست
دیدم که آن نگار چو بر من وفاش نیستبر حال زار خسته دلان جز جفاش نیست
به درد ما بجز از وصل تو دوا خوش نیستبیا که جانی و جانم ز تن جدا خوش نیست
در فراقت جز غمم کس پیش نیستوز وجودم جز خیالی بیش نیست
گرچه به پای بوس تو ما را مجال نیستغیر از خیال روی تواَم در خیال نیست
مرا دلبند و مونس غیر غم نیستترا سرمایه جز جور و ستم نیست
نگار من به سر عهد خویش محکم نیستمرا به غیر غم دوست هیچ همدم نیست
جز لطف تو جانا به جهان هیچ کسم نیستفریاد رسم زود که فریادرسم نیست
فریاد که جز لطف تو فریادرسم نیستواندر دو جهان غیر غمت هیچ کسم نیست
مرا به غیر صبا پیش دوست محرم نیستمرا انیس و دلارام و یار جز غم نیست
چه کنم در شب هجران تو آرامم نیستیک نظر بر رخ جان بخش دلارامم نیست
مهربانی ز دلستانم نیستمیل دل جز به دوستانم نیست
درد هجران ز تو نهانم نیستبیش ازین طاقت و توانم نیست
دلی کجاست که آن دل سرشته با غم نیستچون زلفِ خوبرخان بام و شام در هم نیست