دفتر شعر
۱۴۱۲ شعر در این دفتر
الهی شکر و فضلت را کران نیستکه را حمد و ثنایت در زبان نیست
مرا به درد فراق تو هیچ درمان نیستبه غیر آتش عشق رخ تو در جان نیست
هزار محنت و غم چون فراق یاران نیستهزار غم چو غم عشق غمگساران نیست
کدام دل که به داغ فراق بریان نیستکدام دیدهٔ جان بی رخ تو گریان نیست
مرا فراق رخ آن نگار ممکن نیستوصال آن بت سیمین عذار ممکن نیست
چون تماشاگه جان غیر سر کوی تو نیستدلبرا صبر و شکیباییم از روی تو نیست
ما را به غیر لطف تو شاها پناه نیستزیرا که بندهای چو من و چون تو شاه نیست
نیست دلی کز غم تو خسته نیستبا سر زلفین تو وابسته نیست
کیست که جانش ز غمت خسته نیستکیست که دل را به رخت بسته نیست
ما را به درد عشق تو جز صبر چاره نیستشب نیست کز فراق تو صد جامه پاره نیست
شب نیست کز فراق تو صد جامه پاره نیستتدبیر ما به عشق تو جز صبر چاره نیست
ساقیا چون گل شکفت از مِیْ پرستی چاره نیستصورتی بی جان بود گر وقت گل می خواره نیست
بر من خسته ز هجران چه جفاهاست که نیستبر دل من ز فراقت چه بلاهاست که نیست
در سر زلف تو ای دوست چه شرهاست که نیستدر دهان نمکینت چه نمکهاست که نیست
مرا در درد عشقت چارهای نیستترا پروای هر بیچارهای نیست
چه کنم چون ز بخت یاری نیستبا منش رای سازگاری نیست
مرا ز حضرت تو دوری اختیاری نیستگناه من چه همانا ز بخت یاری نیست
مرا درعشق تو خواب و خوری نیستبجز تو در جهانم دلبری نیست
از حال پریشان من او را خبری نیستیا هست و به دلسوختگانش نظری نیست
از حال پریشان من او را خبری نیستیا هست و بر احوال جهانش نظری نیست
مرا در عشق جز درد دلی نیستچو از وصل نگارم حاصلی نیست
هیچ دلی نیست که در درد دلارامی نیستدل مسکین مرا در غمت آرامی نیست
جهان تا هست خالی از غمی نیستبه ریش خاطر او مرهمی نیست
اگرچه یار مرا هیچ مهربانی نیستورا چو من به جهان هیچ بنده جانی نیست