دفتر شعر
۱۴۹ شعر در این دفتر
گر دیده بدی روی ترا یوسف مصرآشفته شدی چو من گدا یوسف مصر
من دوش به یار گفتم ای تنگ شکرشاید که لب ترا گزم بار دگر
چون لطف سماع هست جامی کم گیرچون کار طرب بپخت خامی کم گیر
با یار جفا جوی پس از هجر درازکردم به تلطف سخن وصل آغاز
بی زلف تو شد چشم من از ابر خجلوز چشم تو پای دل فرو رفت به گل
یک دست به مصحف و دگر دست به جامگه نزد حلال مانده گه نزد حرام
دی از می عشق مست برخاسته اممحنت کش و غم پرست برخاسته ام
ای چرخ به زیر پای تو پست شدموز جام شفق جرعه تو مست شدم
گفتم که مگر داد بزرگی دادم؟بند فلکی به زیرگی بگشادم
گفتم که به مهر یار دل بسپردماز هجر نگویم ار ساید خردم
گفتم ز دم سرد رهان یک بارمبا آنکه نکرد گفت منت دارم
چون عود اگر چه تن بلاکش دارمچون مجمر اگر چه دل بر آتش دارم
از چشم خود ابر را خجل می دارموز خون همه خاک راه گل می دارم
دل بر تو فشانم ار بسوزی جگرمو آن دل که من از تو باز گیرم که برم؟
تا کی غم وصل تو پر آوازه خورمبیدل ز تو اندوه بی اندازه خورم
چون در شب هجر تو فرو شد روزمواندر غم تو نیست کسی دلسوزم
گفتم به مراعات دل و تن برسمیک چند به حق دوست و دشمن برسم
تن کو که بدو ناز و دلال تو کشم؟یا دل که غم هجر و وصال تو کشم؟
ماییم درین زمانه سر دفتر غمغم در خور ما آمده ما در خور غم
جان خواست ز من دوش بت دلگسلمگفتم بدهم باز نفرمود دلم
پیوسته ز روزگار دشمن کاممگر شهد خورم زهر شود در کامم
روزی که سراپرده بر افلاک زنمآن روز ردای صبح را چاک زنم
در شیوه عشق بیش ازین کم نزنمور دل ببرد دو دیده بر هم نزنم
با دل گفتم کای دل پرفن! چکنم؟وین درد گرفته را به دامن چکنم؟