دفتر شعر
۱۴۹ شعر در این دفتر
چندانکه به کار خود فرو می بینمبی دیده کی خویش نکو می بینم؟
هر عذر که با یار بداندیش نهمزان عذر همه خار دل ریش نهم
چون غنچه اگر بند دهان بگشایماسرار زمانه در زمان بگشایم
گر معتکف در وثاق تو نیمزان نیست که خسته فراق تو نیم
ای دیده اقبال به رویت نگرانعاجز شده از فر تو صاحب نظران
مه اهل سپاهان و مه بدعهدیشاندر کار هنر سستی و بدجهدیشان
زان زر هوسی که خیزد از کان سخنچندانکه نسخته ام به میزان سخن
آن عاقل دوست همچو ابله دشمنآن کرد به من کان نکند صد دشمن
تقویم نو ای معجز طبع تو سخن!بفرست و به وعده کژم طیره مکن
صد طعنه ز هر گدای می خوردم منصد شربت جان گزای می خوردم من
آساید اگر شوی تو همخوابه منگوش فلک ستمگر از لابه من
کندم همه شب ریش ز عشقت تا تو!کافر شدی و نماند خونی با تو
ای گشته زیان مملکت سود از تو!رو تازگی جهان بیفزود از تو
هر تخم که کاشتم نیامد به دروتا چند خورد کهنه دلم غصه نو
چون سایه نه نیستم نه هستم بی تووز سایه خویشتن گسستم بی تو
وصلی که مرا به ناز پروردی کو؟جانی که مراعات دلم کردی کو؟
ای شب چکنم چاره! من از بهر خدایتنهایی و تیرگی و بندی بر پای
ای برده دلم به صد هزار استادی!در عشق تو بندگی به از آزادی
صد عشوه نغز و دلستان آوردیتا عمر عزیزم به زیان آوردی
با دل گفتم چو دلبری بگزیدیبنشین و بگو که با منش چون دیدی؟
ای موی سپید! اگر شبی با یاریبنشینم و از عیش بر آید کاری
ای دل! تو اگر ز رنج جان پرهیزیدر جستن وصل آب رخ خود ریزی
زان دل ز من ای سرو سهی! نستانیخواهی که ز من دل تهی نستانی
هر شب صنما! که رای زی خنده کنیصد عاشق مرده را به لب زنده کنی