دفتر شعر
۱۵۱ شعر در این دفتر
یک نیمه جهان سراو باغ شاه استیک نیم دگر سراو لشکرگاه است
ماننده شیر نرّ شمس الدین استبر خلق فکنده فرّ شمس الدین است
بر ملک فکنده بَرخ، شمس الامراستوز ملک ربوده نرخ، شمس الامراست
تا پرده روی ماه من عنبر گشتآن دل که بر او فتنه شدی زو برگشت
با آنکه دلم از غم هجرت خونستشادی بغم توام ز غم افزونست
چشمم ز غمت بهر عقیقی که بسفتبر چهره هزار گل ز رازم بشکفت
نیمی ز تنم برنج و نیمی بشکنجکاری که کنی نخست با عقل بسنج
تا دلبر من بر ابرو افکند شکنجهر روز یکی درد دلم گردد پنج
صد بار بدل پند بکردم نشنیدوز خودرأیی بدو رسید آنچه رسید
هر کان رخ و آن زلف و دهان و لب دیدمی معدن سیم و روز جفت شب دید
گویند به هر درد بود صابر مردتا کی خورم اندوه و غم و حسرت و درد
آنی که دل من از تو خرم گرددروی تو همی چراغ عالم گردد
از دوستی تو جز ندامت نایدبر تو ز بهی همی علامت ناید
تا کی ز فراق بر دلم بند بوداندوه فراق بر دلم چند بود
بیدادگرا به گِرد بیداد مگردکز خلق به بیداد برآوردی گرد
نیمی ز دلم باد شد و نیمی گردنیمی ز تنم گرم شد و نیمی سرد
از چشم و دل من آب و آتش خیزدوز هر دو زمانه رستخیز انگیزد
بادامِ تو گاهِ غمزه لشگر شکندیاقوت تو گاه بوسه شکّر شکند
از دست و سنانت آب و آذر خیزدوز خشم و رضات زهر و شکّر خیزد
بر شاخ گل دولت تو خار نماندجز بخت تو هیچ بخت بیدار نماند
خون جگر ما بقمی بیش نبودوین دوزخ آه ما دمی بیش نبود
ای شاه نخستین سفرت میمون بادهر روز یکی حصن حصینت افزون باد
هرچند ترا زمان بجان رنجان کردیزدانت رها کرد و شه ارّان کرد
ایزد چو بزرگ شهریاری نکندبر روی بدان نگاهداری نکند