دفتر شعر
۱۵۱ شعر در این دفتر
آن را که چو من زبان گهربار بودبرداشته از ابر گهربار بود
نوروز مهین جم همایون آوردچون فرخ مهرگان فریدون آورد
شاپور عدیل مجد گردونی بادفضلون ز جهان جفت همایونی باد
ایزد همه دولت جهانی بتو دادبا دولت و ملک کامرانی بتو داد
ایزد همه ساله هست با مردم رادبر مرد دری نبست تا ده نگشاد
تا مهر فکند بر من آن سرو بلندمهر همه عالم از دل من برکند
آنرا که چتو نگار دلکش باشدپیوسته ز خرمی دلش کش باشد
هان تشنه جگر مجوی زین باغ ثمربیدستانی است این ریاض بدودر
بسیار شنیدم من و دیدم بسیارکاشفته ببود بر تو از هر سو کار
تا تو نکنی بدشمن و دوست نظرنه نفع رسد بدشمن و دوست نه ضر
با من ز قضای بد برآشفت دیارآرام دلم یکی و خصمان بسیار
ای زلف تو از رخان من پرچین تروز خون دو چشم من رخت رنگین تر
ای گشته به بیداد و بدی کردن چیرهرگز نشود دلت ز بیدادی سیر
نیمی ز تنم کمان شد و نیمی تیرنیمی ز دلم جوان شد و نیمی پیر
چون کشته ببینیام دو لب کرده فرازوز جان تهی این قالب فرسوده به آز
بنگر که چه گفت با دلم چشم، به رازچشمی که نیامد از غم هجر فراز
تب خاله مرا نمود معشوقه ز نازهر دم به لبان سرخش انگشت فراز
گر روز قضا خدا ترا پرسد بازگوید که چرا کردی بر عاشق ناز
نیمی ز دلم کبک شد و نیمی بازنیمی ز تنم به ناز و نیمی به گداز
خاموش بوم تا نکند چندین نازاو کرد گنه کرده بعذر آید باز
گر خیزد هیچ دیبه از هیچ طرازتارش گل و پودش ز می و مشک طراز
آن بت که بهین لفظ بود دشنامشاز حسن و لطافتست هفت اندامش
تا غایب شد بت از کنار شمنشمی خون گردد بتن ز غایب شدنش
ای گشته به بیداد و بدی کردن فاشخواهم که کنم به وصل هجران تولاش