دفتر شعر
۱۵۱ شعر در این دفتر
دندان تو و لب تو ای شهره رفیقسیمیست فسرده و عقیقیست رحیق
چون چشمهٔ آفتاب بر چرخ فلکبر پیل نشسته شاه با فر ملک
دیدار بتان بیغش و دلشان غشناکدیدار تو پاک و دلت چون دیدن پاک
سه چیز ترا سه چیز داده است جمالخَدّ را خط و زلف را گل و عارض خال
نسگالیده وصال آن مه نیک سگالافکنده بند با طرب و حسن و جمال؟
گویند مرا به هِجر آن ماه چگلبَر نِهْ ز شکیب و صبر زنجیر به دل
چون ماه بود میان زین میر اجلچون شیر بود به گاه کین میر اجل
تا کرد جهان زیر قلم میر اجلبر چرخ برین بزد علم میر اجل
تا با تو شدم ز گردش دهر همالهر روز مرا بسر زند دهر همال؟
دیدم صنمی ز نور باری، نَه ز گلدیدم پسری به روی، محراب چگل
از طعنه و قول دشمن ای مهر گسلجز باد دگر هیچ نیاید حاصل
هم هست مرا هوای آن زلف بِخَملیکن تب عشق از نخستین شده کم
هر چند که بی بهانه دوری ز برممن خویشتن از جمله همانجا شمرم
زان قد چو شمشاد بفریاد دلمزان روی چو لاله یافته داد دلم
تا کی ز فراق دوست فریاد کنماز آه درون رخنه به پولاد کنم
ما شاخ هوای تو ز دل برکندیممهر تو ز جان و دل برون افکندیم
ما نامهٔ عزل مهر تو بنوشتیمگسترده وصال چهر تو بنوشتیم
ما دل ز هوای مهر تو ببریدیممهر تو فروختیم و دل بخریدیم
یکباره دل از هوای تو بگسستیمبا آنکه به ما وفا کند پیوستیم
هندو بچه ای ببرد از راه دلمدر چاه بلا فکند ناگاه دلم
کوشم که بپوشم اندوه نخروشمپیدا کند این دو دیده تا کی پوشم
از بهر تو گنج خویشتن پالودمپالودم گنج و دردِ دل بزدودم
با چشم و لبت شرنگ و شکّر بینمبا زلف و رخت عقیق و عنبر بینم
گویند مرا ز عشق آن تازه صنمنه خندی و نه ز دیدگان باری نم