دفتر شعر
۱۵۱ شعر در این دفتر
تا دور شدی تو از من ای سرو روانشد خون دلم به دو رخ از دیده روان
ای کرده به بند دوستی بسته دلمبا تو به هوای و مهر پیوسته دلم
چون بیتو بُوَم جفتِ غم و درد بُوَمچون با تو بوم ز درد و غم فرد بوم
خواهم که همیشه با تو پیوسته بُوَمدل با دل تو به دوستی بسته بوم
از بس که ز ناکسان رسید آزارماین شهر همی به ناکسان بگذارم
ای دوست بیا تا ره دیگر گیریموآزار و جفاها ز میان برگیریم
یوسفرویی کز او فغان کرد دلمچون دستِ زنان مصریان کرد دلم
ما دل ز وفا و مهر تو برداریمبر آب نگارِ بیهده ننگاریم
تا همبر من نشستهای خاموشمچون یاد آرم فراق تو بخروشم
تا بندهٔ آن رخان تابنده شدمهمچون سر زلفین تو تابنده شدم
روی تو گل و بوی تو نسرین دارممن عشق و نبید خوردن آیین دارم
افتادم در دام بتی سیم انداموز صحبت او دلم رسیده است بکام
بیمارم و ناردان لبت پندارمدر بویهٔ آبی تنت بیمارم
هر گه که ترا به طبع پاک انگارمبهتر ز جهان و جان پاکت دارم
یک بوسه بدادی به من ای بت افزونتا دل بردی ز من به دستان و فسون
آن زلف سیه بلای جانست ای جانجانم ز نهیب او بجانست ای جان
از کبر دلا دست بعیوق مزنلافی که زنی ز دست معشوق مزن
ای کام دل من و بلای حورانروی تو می و چشم تو از مخموران
بر چرخ جوانمرد شبیخون کردنچون خون علی بقصد صدخون کردن
در کار جهانیان گشاد است از تورنجت گنجست و جور داد است از تو
ای دوست مرا به دشمنان دادی تووز مهر و هوای دشمنان شادی تو
خورشید بچهر و سرو بالائی توخورشید نشاط را تو بالائی تو
ای مایهٔ نیکوئی مقام دل توبند سر زلف تست دام دل تو
سرگشته و زار و بیقرارم بی توآشفته و رنجور و فکارم بی تو