دفتر شعر
۱۵۱ شعر در این دفتر
از دیده میان رود خونم بی توگوئی که به آتش اندرونم بی تو
پیوسته چو شمع در گدازم بی توشب تا به سحر به سوز و سازم بی تو
ای دل صنمی برده قرار من و توآشفته چو زلف اوست کار من و تو
آن چشم نگر به ناز و خواب آلودهوین چشم نگر به خون ناب آلوده
گر بنده بُدَم کنون شدم یِکرَهْ شاهمانده شود از پیاده بر یکره شاه
تا دست من از دامن تو شد کوتاهدستی زده ام به دامن ناله و آه
برداشت بت من از سر آن چتر سیاهزان پس که دل سپاه بس برد ز راه
ای طره تو ز مشگ و از عنبر بهروی تو ز ماه و قدت از عرعر به
گر سوی هوا دلم همی جوید راهپیوند مرا سوی زمین آمد ماه
دوش آمد دست سوده و آسودهآسوده ز رنج و مشک بر مه سوده
ای عالم علم جاودان از درگاهدربان ملک مرا براند از درگاه
ای زهره جبین نیست چو رخسار تو ماهنه تیره شبی به سان زلف تو سیاه
ناگه ز درم در آمد آن سرو سهیپر غم دل من کرد ز هر غصه تهی
تا از بر من تو دوست دور افتادیجان و دل من دور فتاد از شادی
گر برده دلم بر تو حاصل نبدیاز خون دلم دو پای در گل نبدی
تا جامهٔ مدح تو بپوشید رهیبا چرخ ستمکاره بکوشید رهی
اقبال و مراد و کامرانی داریبر بخت بلند مهربانی داری
هرگه که کنی مصاف لشکر شکنیوز خشم و رضات شهد و شکّر شکنی
چندین سخن تلخ شنودن تا کیآزار بر آزار فزودن تا کی
زانگه که مرا بیافریده است خدایهر روز فزون بود مرا دانش و رای
صد بوسه بدادمش بزیر کف پایصد خواهش کردم که روی بر بنده نمای
راز دل ازین و آن نهفتن تا کینقش طرب از هر سه ستردن تا کی
ای ترک به گنجه از کجا افتادیکاندر دل و جان من فکندی شادی
افکنده و کنده است آن شمع سرایافکنده کمند و کنده بدخواه ز جای