دفتر شعر
۲۵۱ شعر در این دفتر
نشان عدل چه جوئی در این دو سر قافانکه زیر شهپر سیمرغ شد به قله قاف
رضاقلیخان ای خواجه ای که از سر صدقفکنده امر تو چون بنده حلقه در گوشم
خسرو ایران خدیو شرق احمد شه که قدرشبرتر از اورنگ و گاه و افسر مریخ باشد
خدایگانا میرا اگر شنیدستییکی فرشته نگهبان آفتاب آمد
ز شادروان کسری چون گذشتیگذر کن مست در ایوان جمشید
راست شد از عطای حی قدیمبر سر تاج خسروان دیهیم
برادر پدر ما اگر ز دنیا رفتزسوگ او همه دلخسته و پریشانیم
خدایگانا ای آنکه شاهد ظفرتبکاخ بخت قرین با عروس اقبال است
داورا ای که بهنگام مدیحت بورقبیزد از خامه مه و مهر و سهیل یمنم
عبدالله راد امیر روشن دل ورایچون عزم سفر کرد بجاوید سرای
چو کوفت کاروان بلاطبل اصلاشد بر فلک زکاخ شرف بانک الرحیل
آوخ از دور سپهر آه و افسوس و دریغکان مه روشن ماگشت بنهفته بمیغ
افضل الملک دروغی و ادیب زورکیخان مصنوعی و مستوفی شلتاقی منم
خداوندا شنیدستم که چون یوسف به مصر اندرفراز مسند عزت همی کرسی نشین آمد
ای سپرده طریق خانه حقمرغ شیدای آشیانه حق
چو اندر سایه سلطان عالم حجت یزدانامام العصر مولی الخافقین فرزند پیغمبر«ص »
کلید معرفت آنست کاریعیان در عالم بخت آنچه در فکر
کلک تو بارک الله بر ملک و دین گشادهصد چشمه آب حیوان از قطره سیاهی
گویند مردمان اروپا که کذب و شیدبا طینت اهالی ایران سرشته اند
بر نثار خاک راهت ای نگار سنگدلچند چیز آورده ام کز نامشان هستم خجل
گه گشاید حجاب و گه بنددشاهد پشت پرده را ماند
نام تلهای کواکب که بود در کف دستگر ز ابهام شماری و به خنصر گروی
لاله رنگ رنگ ازو رویدبوستان بهار را ماند
ولی نعمتا ای که مهر کفترباید ز ماه درخشنده ضو