دفتر شعر
۲۵۱ شعر در این دفتر
آن شنیدم که در این روز یکی روبه زفتخسته از تیر جگر دوز تو ایشاه شده
گویند در عمارت بابل بجای مانداین نکته یادگار ز شاپور اردشیر
ویرانه کرد چرخ بستان و کاخ ماشد تنگنا غم قصر فراخ ما
به شهری کش از بس هوا بود سردز سردی کس آنجا زراعت نکرد
سال اشغال رفته از هجرتشب سه شنبه سلخ ماه صفر
نداشت چون سوی مقصود ره بکسوت خویشبتن ز روی ریا رخت پارسائی کرد
فروشد به فرمان یزدان پاکز رخشنده گردون بر این تیره خاک
با تو ای چرخ زنم به نیرو گرچهخود نه پرویز و نه بهرامم و نه شاپورم
دلبر ماه پیکر خود رادیدم اندر چمن که گل میچید
عمید سلطنه سردار امجد آنکه ندیددو چشم گیتی چون او یکی سپهبد راد
ای درخت سبز اگر روزی بدست باغباناره بیداد بینی سوی دست اره بین
شاه چون مجلس مقدس رااز دم توپ کینه زد آتش
ای ظهور تو چنان پدریکاشف راز یخرج المیت
بنده ام بنده ولی بیخردمخواجه با بیخردی می خردم
ای در بیان مدح و صفات کمال توقاصر زبان و کلک فصیحالعبارهها
آنکه درگاهش با چرخ همی گویدنه مرا مانی و نه با تو رقیبستم
ستوده نام ملک جاودانه در گیتیپس از امیر علیشیر و میر جاذب ماند
کسان زخارف دنیا بدین خریدارندتو این جهان بفروشی و نام نیک خری
خدایگانا میرا ز حال خود قدریبه حضرت تو سرایم که جان کتمان نیست
از ادیب الممالک اندر یادداستانی لطیف و خوش دارم
مرا ز روی تعصب معاندی پرسیدپدر ز روی چه معنی نداشت روح الله
سید یحیی دولت آبادیتازه در سلک آدمی شده ای
شهریاری که اهرمن شکن استگرچه در فرهی فروهه بود
گر ژنده گشت و کهن رختم چه باک که منبافنده هنرم جولاهه سخنم