دفتر شعر
۲۵۱ شعر در این دفتر
عاشق شدی عجوزه دنیا رابا این خمیدگی و کهن سالی
ای ستاده به بزم تحقیقتپور سینا و پیر فارابی
ای ملکزاده راندم ابیاتیامتثالا لا مرک العالی
پیمان شکسته یار و، شده دهر نابکارپیوند در گسسته حبیبت رضاقلی
گفتی ای دوست مرا با چه سمت می شمریمن چگویم که تو از حال دلم آگاهی
به سردار اسعد بگو ای که از دمهزار آتش فتنه خاموش کردی
خلق گویندم با بار گنه بر در میرچون دوی هست برون از در دوراندیشی
دیدم میان کوچه پیر لبو فروشیبار لبو نهاده پشت دراز گوشی
شاد زی ای شهریار قدر دان کز فضل توگشت بازار معارف گرم و پشت دین قوی
یا امین الحق کهف الخلق شمس المذهبانت فی دیباجة العلیا طراز المذهب
جواب نامه نیامد ز شاه و چشمم گشتسپید از ز فرات سرشک یعقوبی
ز من ای صبا نهانی تو به مستشار برگوسحر آمدم به کویت به شکار رفته بودی
بحاجی رضاخان دکتر بگویکه جام طمع را حمیه توئی
تو ای خاکدان پی برافراز آبینپائی گر ایوان افراسیابی
ای خواجه عون سلطنه ای داوری که نیستیک تن همال و شبه تو در صفحه زمی
میر یحیای دولت آبادیای که همت و زکی باشی
صاحبا چند خفته ای در مهدبجنابت ز عین ناپاکی
دادگر شاها پس از پنجاه سالی پادشاهیاز سریر خود چرا بی موجبی کردی جدائی
خدایگانا تا کار ملک راست کنیبپاستادی و دیری ز پای ننشستی
خدایگان من از حال بنده بیخبریکه بر تنم چه رسید از غم زمانه همی
ای مسیحای زمان ای که به اعجاز سخناثر و نام حکیمان سلف زنده کنی
خدایگانا از مهردار شه فریادکه نیست ایمن ازو در زمانه جان و تنی
یگانه رادی کش کردگار بی همتاگزیده است به پیغمبری و وخشوری
بیا که همره موسی شویم در که طورپی کلیم خدا آن مخاطب طوری