دفتر شعر
۲۵۱ شعر در این دفتر
چهار کار نکو کردی ای ملک آغازکه ایزدت دهد از فضل عمر بی پایان
ای دوست بیا مسند اوقات ببینبیداد و طمع ز قاف تا قاف ببین
ای نصر خدا مرا به مقصود رسانمگذار شوم رهین خویشان و کسان
احزاب فتاده اند در خط جنونهر لحظه به رنگی شده چون بوقلمون
چون محمدعلی ز دار فناکرد در بارگاه هستی رو
گربه و موش بهم ساخته اند ای بقالوای بر خیک پنیر و سبد میوه تو
سعید سلطنه ای آنکه تا ابد خجلمز فضل بی شمر و لطف بی کرانه تو
ای مجیرالسلطنه از سعدالملکدفتری دارم ز سر تا پا گله
رشید و ارشد به جنگ ملتزاسب هستی شده پیاده
من نه آن مرغم که صیاد در بندم کشددر هوای دانه خالی و دام طره ای
خداوندا توئی امروز در ملکچراغ مملکت شمع قبیله
ای ز قسطنطین به دارالمک ایران تاختهصیت دانش در صف کون و مکان انداخته
شهنشاه ایران محمدعلی شهبگردون دولت برافراشت خرگه
ایا نسیم صبا با وزیر داخله گویکه ای فکنده به گیتی ز دانش آوازه
آفتابی است تاج شاهنشاهسایه گستر به فرق ظل آله
ملک ایران در دو عهد از دست افغان شد خرابنام افغان زین سبب در گوش ما شوم آمده
تا سپهدار به شطرنج هنرچیره بر دشمن خونخوار شده
ادیب گفت بر اندام ملک و پیکر دینلباس عافیت از تیغ ظلم چاک شده
ای ملک ملک فضل ای که خرد رااز کلماتت ذخیرتست و مؤنه
منتظم الدوله فیروز بختداور گردون فر کیوان شکوه
به حاجی رضا خان دکتر ز من گوکه کاس طمع را تو باشی حمیه
نایب السلطنه آن کز سیرتشصدق فرسوده ادب نالیده
مدار غصه که خون منت حلال بودمشو غمین که نیاید ز حلق کشته صدا
ابوالفتح خان ای که ایوان قدرتبلند آسمان را شکست از درستی