دفتر شعر
۸۹ شعر در این دفتر
ای آنکه ترا چو مه شمایل باشدجانم به شمایل تو مایل باشد
ای آنکه خوش است در فراقت مردندر هجر تو چاره نیست جز غم خوردن
ای وصل تو از ملک سلیمان خوشتردادم ز برای تو یکی انگشتر
انگشتر التفاتی ایدوست رسیدایزد نکند از تو مرا قطع امید
زر در رهت از چهره نثار آوردمگوهر ز دو چشم اشکبار آوردم
تا از می عشق جرعه نوش تو شدمحیران کمال و عقل و هوش تو شدم
چون شد دل و جانم از نگاهی مستتدل شد که چو دست بند بوسد دستت
ای آنکه به هجران تو از جان سیرموز دوری رویت از جهان دلگیرم
ای قد تو در گلشن جان نخل امیدخطت چو بنفشه ای که در باغ دمید
ای آنکه ترا پنجه شیری باشددر جنگ غمت ساز دلیری باشد
ای آنکه قضا رنجه ز نیروی تو شدخورشید فلک سنگ ترازوی تو شد
ای آنکه بدرگاه غمت رو کردمخونها به دل رقیب بدگو کردم
ای یار عزیز و دلبر سیمین تندادم ز برایت ارمغانی سوزن
ای آنکه دلت ز هجر غمناک شدهوز دست دلت ناله بر افلاک شده
پیراهنی از برگ سمن نازکتروز لاله سرخ و نسترن نازکتر
چون پیراهن ز دست محبوب آیدزیبا و لطیف و دلکش و خوب آید
ای آنکه باقلیم وفا سرداریهمواره خمار عشق در سر داری
آن سرداری که لطف کرد آن دلبرشد زینت اندامم و پیرایه بر
ای گشته قبای حسن بر قد تو راستقدت سروی که گلشن جان آراست
زین تازه قبا که دست رنج مه ماستپیراهن دشمن به تن از غصه قباست
ای آنکه باوج حسن تابنده مهیباروی سفید و گیسوان سیهی
این تازه کله که داده دلبر ماستچون هدیه دست دوست شد، افسر ماست
از سیلی غم رخ بنفش آوردمبا دل سخن از مشت و درفش آوردم
خصم تو براه خیر هرگز نروداز کعبه کسی به دیر هرگز نرود