دفتر شعر
۸۹ شعر در این دفتر
در خدمت دوست چادری آوردموز شدت شرم آب رخ خود بردم
چادر چه عطا کرد به من دلبر منافکند ز مهر سایه اندر سر من
روبنده ز من بگیر گر می شنویاز خلق بپوش چهره هر جا که روی
تا در بر آن طره روبنده شدمخاک قدمت با مژه روبنده شدم
ای آنکه درون دیده جایت دادمدل را به نثار خاک پایت دادم
خواهم بشکر تنگ تو را بشکستنخواهم کمرت را بمیان پیوستن
بردیم بر دوست نثار از یک گلهستیم اگر چه شرمسار از یک گل
فرمود مرا نگار یاد از یک گلبنمود دلم امیدوار از یک گل
بر دل ز غم رقیب رشکی دارموز دیده روان سیل سرشکی دارم
ای دوست ز نوک خامه مشک آوردیوز ابر مژه سیل سرشک آوردی
آرم همه شب ز جزع خونین الماسدارم بتو امید وز هجر تو هراس
ای یار عزیز و عاشق قدرشناسسوی تو روانه کردم این دسته یاس
ای خال تو هندوانه اندر آتشوی چشم تو ترکانه و رویت مهوش
تا داد دو هندوانه آن لعبت مستجان آمد و هندوانه بر خاک نشست
چون یار روان بسوی من خربزه داشتاز بوسه لعلم طلب جایزه داشت
ای ترک بدیع و دلبر سیمین بردادم ز برایت ارمغان نیلوفر
نیلوفر تازه داده بودی یاراشرمنده ز لطف خود نمودی ما را
در باغ سحر نرگس تر دیده گشودبا چشم تواش بنای هم چشمی بود
زان نرگس تازه کز بر یار آمدصد گونه ضیاء به چشم خون بار آمد
ای غبغب تو برده گرو از نارنجپیش تو برند دستها همچو ترنج
چون تحفه کوی دوست نارنج بوداز خجلت او به دل مرا رنج بود
تا یاد ترنج غبغبت افتادمبهر تو ترنجی ای پریرخ دادم
چون داد ترنجم آن پری پیکر مستیک نکته پنهان به حقیقت پیوست
ای گل خجل از طراوت بستانتاز چرخ گذشته نعره مستانت