دفتر شعر
۸۹ شعر در این دفتر
این لیموئی که تحفه انان شدشیرین و لطیف و تازه همچون جان شد
ای دوست بنه شرح غم دلتنگیآغاز نما حکایت یکرنگی
این میوه که با روی تو همرنگستیدرمان دل عاشق دل تنگستی
ای قد تو در گلشن جان نخل امیدخطت چو بنفشه ای که در باغ دمید
ای آنکه ترا پنجه شیری باشددر جنگ غمت ساز دلیری باشد
ای دوست ز رخ بدیدگان نورم دهوز غبغب خود شربت کافورم ده
ای آنکه دلم ز عشق شیدا سازیانگور دهی باده تمنا سازی
ای دوست اگر اهل وفا خواهی شدوز مردم اخلاص و صفا خواهی شد
ترسم که ازین محبت پنهانیدر کوچه رسوا زدگانم خواهی
یک شیشه گلاب ارمغان دادم منای آنکه ز بندگیت آزادم من
ای آنکه به عشق در دو عالم سمریوز هر دو جهان به چشم من خوبتری
تا ساغر هجرت بشکستیم بتااز دام غمت برون بجستیم بتا
زین باده فرستادمت ای رشک پریمن باخبرم بسی که که تو بی خبری
ای گشته گل از رشک جمال تو ورقوز شرم لبت شراب کرده است عرق
ای لاله بخون ز چهر رنگین شماآمد عرق از لطف جهان بین شما
ای آنکه تو را همیشه در بر طلبموز لعل لبت هماره شکر طلبم
از جهل بود قطره به عمان بردنوز حمق شود زیره به کرمان بردن
این چای که بوی نافه چین داردچون زلف تو پای تا بپا چین دارد
آن چای که داد همت والایتبر یار خود از مهر فلک فرسایت
ای آنکه ز پای تا بسر چون شکریدادم ز برایت ترشی مختصری
ای دوست مبر بر لب شیرین ترشیمفروش به تلخکام چندین ترشی
گز در بر آن جان جهان تحفه برمیعنی که اگر شبی نیائی ببرم
ای مست لب چون شکرت دختر رزدر عرصه عشق کرده آهنگ رجز
چون نقل من دلشده زار حزینشد نقل مجالس بر شاه و مسکین