دفتر شعر
۲۹۳ شعر در این دفتر
حافظت از چشم بد بادا خداوند تعالباد یارب نخل قدت در محل اعتدال!
مرا شوریست بر سر از غم دلنمیدانم کنون بیش و کم دل
بلند است از فلک مأوای بیدلنباشد هیچ کس را جای بیدل!
خوشا روزی که از مضمون طغرلبه عرض آید در مکنون طغرل!
عالمی از روی او دارد گلستان در بغلبر رخش نظاره را باشد چراغان در بغل
ای از بهار عارضت نظاره را جان در بغلآیینه دارد از رخت جوش چراغان در بغل!
ای نرگس مستت چمن آرای تغافلبازار تو گرم است ز سودای تغافل
لبت لعل و قدت طوبی رخت گلمنم در گلشن حسن تو بلبل
گر کسی چیند ز باغ عارضت یک بار گلدر کنار خود کند تمهید صد گلزار گل
بس که آوردست نخل قامت دلدار گلسرو را هرگز شنیدی کآورد در بار گل؟!
ای ز صبح عارضت شرمنده در گلزار گلپیش رخسارت بود امروز جای خار گل
در محفل رقیبان رویت شکفته گل گلبا ما رسید نوبت کار تو شد تغافل
تا به منشور سخن سرمشق طغرا گشتهامیک جهان مضمون یک عالم معما گشتهام
بشنود بلبل اگر اندر گلستان نالهاممیکند اندر چمن تمهید سامان نالهام
برنمیآید برون از سینه آسان نالهامسرمهسان در عهد چشمش بسته پیمان نالهام
کاش در بزم ادب من دلبری میداشتمپیش خود مانند مینا ساغری میداشتم
طربپیمای عشقم خاکساریهاست معراجمتپیدنها بود طومار نبض سعیالحاجم
از آن روزی که من در حلقه زلف تو افتادمسراپا قید بودم گوییا کردی تو آزادم
خجالت مایهام وضع پریشانیست بنیادمگلاب خجلت از سنبل کشد تصویر بهزادم
کتاب عشق میخوانم کنون فهم سبق کردمبه استاد خرد بیجا ازین مبحث نطق کردم
به مضراب دگر قانون عشقت ساز میکردمنوای پرده «عشاقت » از «شهناز» میکردم!
صفحه دل را ز موج باده تا مستر زدمقرعه فال طرب من از خط ساغر زدم
فروزد شمع رخسارش اگر در کلبه تارمبه آغوش تپش از بیخودی پروانه آثارم
نوبهار ایجادم رونق حمل دارمهمچو گلبن معنی غنچه در بغل دارم